#به_همین_سادگی_پارت_336


چشم‌هام گرد شده بود و لحن امیرعلی هر لحظه جدی‌تر می‌شد.

با بهت گفتم:

-امیرعلی نکنه انتظار داری روبند هم بزنم که آرایشم معلوم نشه؟! عروسیه ها مثلا.

خنده‌دار بود که هنوز عطیه بله نداده بود و ما از حالا سر جلسه عروسی بحث می‌کردیم.

اخم ظریفی کرد.

-روبند نه؛ ولی انتظار دارم با چادر قشنگ پوشیده باشی، همین. اون هم همیشه، حالا از جلسه عروسی دور گرفته تا آشنا؛ حتی مجلس خودمون. دلخور نشو از حرفم محیا، من نمی‌تونم با این مسائل ساده کنار بیام. نمی‌خوام قشنگی که مال منه رو همه ببینن؛ چون اون‌جوری دیگه مال من نیست، درسته که تو خانوم منی؛ ولی وقتی قشنگیت تو خونه با بیرونت یکی باشه چه فرقی می‌کنه؟ گاهی نگاه‌ها تا جاهایی میره که نباید.

از حرف آخرش خجالت کشیدم و گونه‌هام رنگ گرفت، اون نباید خیلی منظور داشت.

-امیرعلی من فقط خواستم شوخی کنم.

جدی بودنش ته نمی‌کشید تا من حال دلم خوب بشه.

-حتی شوخیش رو هم دوست ندارم. من عاشق این محیام که بیرون این‌قدر ساده‌ست و پوشیده، دلم نمی‌خواد توی جلسه‌های مختلف عوض بشه. نمیگم همیشه همین‌جوری باش، بالاخره جلسه‌های شادی یه فرق‌هایی هم داره؛ اما نه با یه دنیا تفاوت که نگاه‌هایی رو که تا حالا نذاشتی هرز بره و یه شبه به فنا. محیاجان هر چی رو که دوست داری تجربه کنی از آرایش‌های غلیظ و مدل موهای مختلف و هر جور لباسی، فقط کنار خود من باش و امتحان کن؛ آزاد باش ولی کنار من جایی که فقط نگاه من بتونه فدای خوشگلیت بشه.

romangram.com | @romangram_com