#به_همین_سادگی_پارت_102
با ورود استاد و بلند شدن همه به احترامش، یاد صحبتم با امیرعلی افتادم و بیاختیار لبخند جا خوش کرد کنج لبم و با همهی وجود دعا دعا میکردم بعد از دو روز ندیدنش، امشب بتونم ببینمش به هوای این تاریکی شب و کلاسی که اینموقع تموم میشد.
***
نگاهم رو چرخوندم و روی ماشین عمو احمد ثابت نگهش داشتم و تقریبا پرواز کردم سمت ماشین. معلوم نبود از کی امیرعلی منتظرمه که به صندلی تکیه داده بود و چشمهاش بسته بود. روی صندلی کمک راننده جا گرفتم و با ذوقی از حضورش گفتم:
-سلام.
چشمهاش باز شد و لبخندی زد، نگاه آرومش نگاهم رو نوازش کرد.
-سلام، خسته نباشی. کلاس خوب بود؟
با سرخوشی سرم رو به دو طرف تکون دادم.
-ممنون، ای بد نبود.
نگاهی به ساعت کوچیک ماشین که با رنگ سبز خودنمایی میکرد، انداخت و بعد استارت زد.
-کلاست خیلی دیر تموم میشه، نباید همچین کلاسی رو برمیداشتی که به شب بخوری.
romangram.com | @romangram_com