#بازتاب_پارت_173


_ درست صحبت کنین آقای نعیمی. تودر و همسایه خونواده نشسته.

صدای بلند هومن باعث شد از هپروت فکرهای بی نتیجه ام بپرم و به خودم بیام. ظاهرا داشت با صاحبخونه اش بحث میکرد.

_ اتفاقا چون خونواده نشسته دارم تذکر می دم. من این سوئیت رو به دوتا جوون مجرد اجاره دادم.چه معنی داره یه خانوم اینجا رفت و آمد کنه؟

_ اگه تواین رفت و آمد خبط و خطایی بود جای تذکره. این خانوم از اقوام نزدیک من هستن. یعنی حق ندارم از خونوادم کسی رو اینجا بیارم؟

_ یعنی این خانومی که الآن تو خونته و صدای دادو بیدادتون کل ساختمون رو برداشته بود،بهت محرمه؟

حس کردم داره زیادی اغراق می کنه. مطمئناً اگه تا پشت در نمی اومد،چیزی نمی شنید.

_ دستتون درد نکنه حالا دیگه زاغ سیاه مارو چوب می زنین؟ میگم از اقوامه نزدیکه حالا گیرم محرمم نباشه شما تاحالا از من یا خالد رفتار اشتباهی دیدین؟

_ دوتا آدم نامحرم زیر یه سقف حکم پنبه و آتیش رو دارن. ما که نمی دونیم پشت این دربسته داره چه اتفاقی می افته.

هومن باحرص جواب داد.

_ مرتب گزارش کار بدم خدمتتون حلّه؟

_ ببین جوون من نیومدم اینجا داد و بیداد راه بندازم. قرار ما از اولم همین بود. خودتم که دیدی حتی خواهر متاهل دوستتم اینجا رفت و آمدی نداره، پس بهتره یه فکر اساسی واسه این قضیه بکنی. حقیقتش من ظرفیتم واسه اینجور مسائل کمه.

صدای لق لق دمپایی رو پله ها و بعد درخونه که محکم بهم کوبیده شد. قلبم از چیزی که شنیده بودم به درد اومد. نمی خواستم هیچ وقت این اتفاق بیفته،اینکه هومن به خاطر من با یه مشت حرف ناحسابی کوچیک شه.

دیگه جام تو این خونه نبود،باید هرطور شده از اینجا می رفتم. پای آبروش بعد دوازده سال دوباره و سط بود و اینبار من باعث و بانی بودم. نمیذاشتم دوباره اون اتفاق تکرار شه حتی اگه به قیمت آواره شدنم تموم می شد.

از جام بلند شدم و سریع وسایلمو جمع کردم. پاورچین از اتاق بیرون اومدم و نگاهی به دور و بر خونه ی سوت و کور انداختم. ظاهرا همون موقع که درو محکم بهم کوبید، از خونه بیرون رفته بود.

آروم و بی صدا از خونه بیرون زدم و تا سرخیابون بدون مکث دویدم و برای اولین تاکسی که سر راهم قرار گرفت، دست تکان دادم.

ژاله ظرف نخودچی کشمش رو جلوم گذاشت.

_ بخور سوغات مشهده، مادر رضا آورده.

باناراحتی سرتکان دادم.

_ میل ندارم.

_ ای بابا بی خیال. به نظرم تو کار درستی کردی از اون خونه اومدی بیرون اما کاش این اومدنت بی خبر نبود. می دونی اگه برگرده و ببینه نیستی چه حالی میشه؟

_ نمی خوام بدونه من کجام. اونوقت پامی شه می یاد و به زور منو برمی گردونه.

_ باهاش حرف می زنیم، اینجوریام که می گی نیست.

romangram.com | @romangram_com