#بازتاب_پارت_170


نفسمو با درماندگی تو سینه حبش کردم و به خودم بابت این جملات بی سرو ته و بی هدف لعنت فرستادم.

_ توضیحاتت تموم شد؟

لحن صداش سردو خشن بود و ذره ای ملایمت توش حس نمی شد. عرق سردی رو ستون فقراتم نشست و با ترس متکای هومن رو تو آ*غ*و*شم گرفتم و به سینه فشردم. تو اون لحظات دنبال یه ستون اتکا و یه حس اطمینان می گشتم اما انگار جز اون متکا و زاویه ی قائمی که تخت با دیوار اتاق ساخته بود چیزی وجود نداشت.

سکوتم مهرتاییدی زد به تموم فکر های بدی که تو ذهن روزبه چرخ می خورد و لحظه به لحظه عصبانیش می کرد.

_ منو دنبال خودت هرجا خواستی کشیدی و به اینجا رسوندی که بعد خیلی راحت بگی نه من، نه تو؟ مجبورم کردی خودمو جلوی خونوادم زیر سوال ببرم ، به خاطر ازدواج ناموفقم با هانیه تنها مقصر ماجرا شناخته شم ، به خودت امیدوارم کردی که از خونوادم دل بکنم و بعد بذاری بری؟...چرا؟!... چون عذاب وجدان گرفتی؟

اون جمله ی آخر رو تقریبا توگوشی فریاد زد و من وحشت زده صورتمو پشت متکام قایم کردم.

_ اگه... اگه سام طوریش بشه....تومی تونی خودتو ببخشی؟ من که نمی تونم.

_ به من دروغ نگو پریسا. دردت چیز دیگه ایه.

_ تو هانیه رو نمی تونی کنار بذاری. من...من مطمئنم.

_ پس هنوز منو نشناختی.

_ اگه دوستت داشته باشه؟اگه نخواد زندگیش خراب شه؟

یه سکوت چندثانیه ای و این بهم جسارت داد حرفمو بزنم.

_ میدونم تو هم ته قلبت از اینکه اون دوباره برگرده ناراحت نیستی. حتی یه جورایی غرور خورد شده ات ترمیم میشه. نگو نه که باور نمی کنم... من نمی خوام یه روزی برسه که پشیمون شی و بخوای همون زندگی سابقت رو داشته باشی.

با صراحت احمقانه ای جواب داد.

_ هیچ وقت پشیمون نمی شم چون می دونم چقدر بهت علاقه دارم.من یه زندگی آروم و بی حاشیه رو فقط با تو می خوام...با تو و بچه هامون... می دونی وقتی مردی از زنی اینطور باعلاقه بچه می خواد یعنی چی؟

_ هه بچه؟!... اگه این بچه های دوست داشتنیتم دیابتی بشن چی؟بازم همچین زندگی ای رو میخوای؟

کلافه جواب داد.

_ بس کن پریسا، داری عصبانیم می کنی. اصلا یه جا قرار بذار بیام دنبالت، باید هرطور شده امروز با هم حرف بزنیم.

خودمم حس می کردم اینجوری نمی شه همه چیزو تموم شده حساب کرد. واسه همین جسارت به خرج دادم و قبول کردم.

سریع لباس پوشیدم و تو آینه ی قدی اتاق نگاهی به خودم انداختم. با اون بارونی سفید و شال حریر رنگین کمونی یه کمی شاداب تر از همیشه دیده می شدم اما رنگ پریده ی صورتم و اون سیاهی محو زیر چشمام وادارم کرد دستی به صورتم ببرم.

یه آرایش مختصر واسه پوشوندن کرور کرور حس منفی که داشتم و تو چهره ام موج می زد. شاید می خواستم این آخرین دیدار رو مثل آدم های از پیش باخته نباشم و حتی اگه ته این ماجرا اونی نبود که من می خوام باز جلوی روزبه خودمو نبازم و سرمو با اعتماد به نفس بالا بگیرم.

بارضایت از وضع ظاهرم لبخندکمرنگی رو لبم نشست.کیفمو شتاب زده برداشتم و از اتاق بیرون زدم. باید قبل از اینکه هومن سر می رسید،می رفتم.

romangram.com | @romangram_com