#بازتاب_پارت_159
_ عمه زهرا از من بدش می یاد؟!
_ دیوونه شدی دختر؟ نه بابا من فکر می کنم هرچی که هست به خود هومن و قضیه ی دوازده سال قبل مربوطه.
زیر لب نجواکنان پرسیدم.
- یعنی می گی اون تهمت هایی که زدن حقیقت داشته؟!
خیلی جدی گفت:
_ اگه حتی خود هومنم اعتراف کنه، من زیر بار نمی رم. نمی گم بهش ایمان دارم نه اما کسی که این چاه رو براش کند، خوب می شناسم.
سکوتش مانع از این شد که بپرسم اون شخص کیه و به چه علت اینکارو کرده. شاید بهتر بود اینو از زبون خود هومن می شنیدم. صدای بسته شدن در خونه منو از فکر و خیال بیرون کشید.
از جام بلند شدم و بیرون رفتم. هومن بود که بدون خوردن صبحونه و با قهر خونه رو ترک کرد.
عصری بعد تموم شدن کارم روزبه تماس گرفت وگفت که جلوی در کارخونه منتظرمه. هرکاری کردم یه جوری دست به سرش کنم، نشد. انگار اونم بو برده بود که خبراییه.
ژاله چادرشو سرکرد و به طرفم چرخید.
_ تو با سرویس نمی یای؟
کلافه مقنعه مو از سرم کشیدم . و یه دستی دکمه های مانتومو باز کردم.
_ می بینی که گیر داده ببینمش.
_ چه خبرشه هر روز هر روز؟ انگار هول برش داشته.
دستم روی دکمه ی سوم مانتوم موند.
_ به گمونم شک کرده.
_ حالا می خوای چیکار کنی؟!
خودمو زدم به اون راه.
_ بهتره بری تا دیرت نشده.
به بازوم چنگ انداخت و با ترس گفت:
_ دیوونه بازی درنیاری یه وقت... ببین همین که الآن خونوادش فهمیدن چیکار کرده و سفت و سخت جلوش وایسادن کافیه.
بدون ذره ای تردید سرتکان دادم.
romangram.com | @romangram_com