#بازتاب_پارت_156
_ فعلا خداحافظ.
و نموندم ببینم چی میگه. دویدم سمت در و هومن به محض نزدیک شدنم ازم روبرگردوند و به طرف سالن تولید رفت. باشرمندگی نگامو به زمین دوختم و دنبالش رفتم. همش منتظر بودم چیزی بگه اما لام تا کام باهام حرف نزد و اینبار نوبت اون بود که منو ندید بگیره.
عصری با تعطیل شدن کارخونه، سوییچ ماشین رو به خالد داد و نفهمیدم خودش چه جوری برگشت.
به خونه که رسیدیم، خالد با ناراحتی گفت:
_ هیچ وقت اینطوری ندیده بودمش.
لبمو گاز گرفتم و با خجالت اعتراف کردم.
_ از دستم خیلی عصبانیه.
_ دیگه حرف زدن منم در مورد شرایطتت بی فایده ست.
_ یه چندروز بگذره شاید...
باقی حرفمو خوردم و اون شونه بالا انداخت.
_ نمی دونم والله. شاید بهتر باشه یه مدت تنهاش بذاریم. راستش هدی برگشته واسه همین من یه چند روزی می رم پیششون.
_ تورو خدا ببخش، وضعیت من روال عادی زندگیتون رو بهم ریخته.
_ بی خیال ما که با هم از این حرفا نداریم.
رفت تو اتاقش و یه ربع بعد با یه ساک کوچیک بیرون اومد.
_ به هومن گفتم دارم می رم. شما هم بشینین خوب فکراتونو بکنین و یه تصمیمی بگیرین. اینطوری واسه هردوتون بهتره.
_ من نمیتونم اینجا بمونم.
_ قانع کردنش با خودته، من دیگه می رم خداحافظ.
با رفتنش نشستم یه گوشه و به حرفای روزبه و خالد و رفتارهای هومن فکر کردم. اگه به خودم بود می گفتم هنوز خط قرمز هارو رد نکردم اما رفتار های این چندوقت اخیر هومن و تهدید هام در موردش باعث می شد چندان مطمئن نباشم.
روزی که تصمیم گرفتم دوباره پا تو زندگی روزبه بذارم و برای برآورده شدن اون خواسته ی ممنوعه تا آخرش برم، هیچ وقت فکر نمی کردم تاوان این خواسته می تونه از دست دادن همیشگی هومن باشه. نه من اینو هرگز نمی خواستم وگرنه زندگی روزبه تا حالا تو آتیش شعله ور کینه و نفرتم از اون و خودخواهی های تموم نشدنیش، سوخته بود.
سوختنی که بی شک به پرو بال دنیای کوچک منم می گرفت و داشته هامو به باد می داد. داشته هایی که بعد بابابزرگ دیگه به چشمم نمی اومدن.
نفسمو کلافه فوت کردم و از جام بلند شدمو نگاهی به ساعت انداختم. هومن دیر کرده بود و جنس نگرانی هام باید مثل همیشه می بود و نبود. بی حوصله دستی به سر و گوش خونه کشیدم و چایی دم کردم. هوا کم کم رو به تاریکی گذاشت و چایی تو قوری جوشید، کوکویی که برای شام سرخ کرده بودم سرد شد و از دهان افتاد، عقربه های کوچیک و بزرگ ساعت روی دوازده ایستاد و دلم از جا کنده شد. گوشیش خاموش بود و من تو این چند ساعت بارها و بارها ناامیدانه باهاش تماس گرفته بودم.
نشستم پشت میز توی آشپزخونه و به عادت بچگیم از شدت ترس و اضطراب گوشه ی ناخنمو به دهان بردم. گوش به زنگ نشسته بودم و کسی انگار توی دلم رخت می شست.
romangram.com | @romangram_com