#بازتاب_پارت_143


_ شماها منو به اینجا رسوندین... عمه! تو نبودی اصرار داشتی قبل از اینکه بابابزرگ چیزیش بشه به روزبه جواب مثبت بدم؟ آقا کامران! شما نگفتی از وجناتش پیداست جوون خوبیه و بهتره دست دست نکنم؟

کامران اعتراض کرد.

_ اما روزبه انتخاب خودت بود.

_ آره حق باشماست،حالام بذارین پای انتخاب اشتباه خودم بمونم.

صدای زنگ در همزمان شد با بازشدنش توسط من و یه بار دیگه اونم تو عرض چند ساعت با نگاه خشمگین و طلبکار هومن روبرو شدم.

_ اینجا چه خبره؟

عمه عصبی جواب داد.

_ چی می خوای باشه؟ خانوم زده به سرش میخواد خودشو به خاک سیاه بنشونه.

_ این زندگی منه،خودمم میدونم باهاش چیکارکنم. چرادست از سرم برنمی دارین؟

_ بهت زنگ زدم که بیای آرومش کنی نه اینکه بیشتر از این بهم بریزیش.

عمه زیر لب جواب داد.

_ دختره پاک زده به سرش. گفتم به زورم شده می برمش خونه ی خودم بلکه این دیوونه بازی ها از سرش بیفته.

هومن با تمسخر پرسید.

_ اونوقت این فکر ناب، تنهایی به ذهنت رسید؟... مگه من ازت نخواستم بیای و فقط باهاش حرف بزنی؟

_ من گفتم پریسا رو پیش خودمون ببریم.

اینو کامران گفت و هومن ناغافل برگشت و چنان نگاه تحقیرآمیزی بهش انداخت که حتی منم یه قدم عقب نشینی کردم.

- پس رسماً می خواین از خونه بیرونش کنین.

عمه کلافه جلو اومد.

_ این چه حرفیه؟ ما فقط می خوایم...

م*س*تاصل نگاهی به کامران انداخت و سکوت کرد تا اون توضیح بده.

_ تنها موندن پریسا اینجا صورت خوشی نداره. ماخونوادشیم باید بیاد و با ما زندگی کنه. انشالله به همین زودی هم سرو سامون می گیره وبا آبرومندی می ره سرخونه زندگیش...

به طرفم برگشت و با لبخدی تصنعی ادامه داد.

romangram.com | @romangram_com