#بازتاب_پارت_141
_ نه اما دیگه به اون مجوز نیازی نیست. توباید بیای وبا ما زندگی کنی. دیگه بهت اجازه نمی دم هرکاری خواستی بکنی. توحق نداری با یه مرد متاهل در ارتباط باشی. اگه تو به فکر آبروی ما وآینده ی خودت نیستی،ما هستیم. نمیذارم ازسر لج و لجبازی خودتو بدبخت کنی.
_ من نمی یام.
دستمو گرفت وکشید.
_ حرف نباشه، بروحاضر شو.
لجوجانه سرجام ایستادم و تکان نخوردم.
_ من که دیگه بچه نیستم شما بخواین برام تصمیم بگیرین.
_ چرا اتفاقا خیلی هم بچه ای. باید حرف زور بالا سرت باشه که بی عقلی نکنی.
_ من می دونم دارم چیکار می کنم.
_ دِ نمی دونی. اگه می دونستی که من الآن اینجا نبودم.
_ شما که می دونستین من میخوام چیکار کنم. چطور شده یهو احساس مسئولیت کردین؟
_ هومن تماس گرفت...من فکر می کردم اون حرفارو فقط واسه اذیت کردن من زدی و اون آدم موقتاً تو زندگیته.
باتمسخر زمزمه کردم.
_ بارک الله عمه ی روشن فکر ما، پس با بودن موقت روزبه تو زندگیم مشکلی ندارین.
- با سرنوشت خودت اینطوری بازی نکن. من می دونم که از دست همه مون عصبانی و دلخوری. ما همه یه جورایی بعد فوت بابا تنهات گذاشتیم اما به خدا فقط واسه این بود که حالت بهتر شه وبا این موضوع کنار بیای.
_ من از شما انتظاری ندارم در ضمن تصمیمم درمورد روزبه هم ربطی به این چیزا نداره.
عمه بهم نزدیک شد ودستشو رو صورتم گذاشت.
_ تو خوشگلی، جوونی، کس و کارداری، مارو داری, عمه زهرا و هومن رو داری. چرا باید بخوای زن اون آدم شی؟ به خدا همین الانش میخوای چندنفر اسم ببرم که منتظرن لب ترکنی و پا جلو بذارن؟ همین پسر خواهرشوهرم... کامران تو یه چیزی بگو.
_ چی بگم آخه؟ خودش باید بشینه دودوتا چهارتا کنه ببینه چی به صلاحشه.
باپوزخند نگامو ازش گرفتم. کامران خیلی خوب می دونست واکنش من دربرابر چیزی که اون م*س*تقیماً ازم بخواد چی می تونه باشه. واسه همین خودشو در ظاهر کنار کشیده و عمه رو جلو انداخته بود.
_ پاشو وسایلت رو جمع کن بریم. دیگه نمی خوام حتی یه لحظه تنها بمونی.
_هومن ازتون خواسته اینکارو بکنین؟!
_ این خواسته ی ماست. اون فقط گفت حواسمون بیشتر از این ها بهت باشه... حالا می ری حاضر شی؟
romangram.com | @romangram_com