#بازتاب_پارت_139
_ این زندگی توئه،من حق اظهارنظر ندارم.
دستامو توهم قلاب کردم و تکیه دادم به گاری نعیم. خوب بود که حداقل یه نفر این وسط تصمیم گیری در مورد زندگیمو حق خودم می دونست.
_ می گفت زده گوشیتو داغون کرده.
لبخندغمگینی رو لبم نشست.
_ لنز دوربینش ضربه خورده ویکم صفحه اش خش برداشته.
_ بده آشنا دارم،می دم درستش کنن.
_ همینجوریم کارم باهاش راه می افته نیازی نیست.
استکان چاییش رو سرکشید واز جاش بلند شد.
_ نمی دونم چرا با همه ی نگرانی هام باز خوشبینم ته این ماجرا خیره.
اسکناسی رو تو جیب پیراهن نعیم فرو کرد و دستی به شونه اش زد.
_ چاییت مثل همیشه حرف نداشت بامرام.
نعیم با خنده دست تو جیبش کرد و اون به راه افتاد.
_ وایسا...پس بقیه اش چی؟
_ دوتا حساب کن.
اخم کمرنگی بین ابروهای پرپشت وسیاه نعیم نشست.
_ این خیال می کنه من از تو پول می گیرم؟
نرم خندیدم.
_ اون که نمی دونه تو واسه ی جور شدن جهازم ازم پول نمی گیری.
_ می خوای عروس بشی پری؟
نعیم تنها کسی بود که از پری گفتنش عصبانی نمی شدم. قبل از اینکه جوابشو بدم جعبه ی پر از بادکنک رو به طرفم گرفت.
_ اینارو باد می کنم می دم... می دم بزنن به ماشین عروس...ماشین عروس خوشگل شه، تو خوشگل شی، ننه اکرم خوشگل شه، عمو محمد تقی خوشگل شه.
با آوردن اسم بابابزرگ دلم گرفت ولبخند از رو لبم پاک شد.
romangram.com | @romangram_com