#بازتاب_پارت_133
نمی خواستم به حرفاش گوش بدم، نمیذاشتم کسی پای اراده مو سست کنه، من هنوز راهی طولانی در پیش داشتم.
_ همین روزا از اینجامی رم.
بغض کرده و عصبی نالید.
_ پریسا؟!
_ تو با هومن درارتباطی؟
سوال بی ربطم رو با کمی مکث جواب داد.
_ نگرانته.
_ همیشه بوده، دیگه نمی خوام باشه.
_ تورو به روح پپر قسمت می دم پریسا...
سریع از جام بلند شدم.
_ امشب قراره برم خونه ی یکی از دوستام. اسمش ژاله ست و هومنم می شناسدش. تو هم بهتره برگردی خونه پیش بچه هات. برات یه آژانس میگیرم، این خریدهارو هم ببر. من خیلی وقته که از خورد و خوراک افتادم و یخچالم بوی غذای مونده و فاسد رو گرفته.
ژاله یه لیوان دم کرده ی گل گاو زبون و گل ختمی گذاشت جلوم و کنار امیر علی که منتظر به مادرش زل زده بود،نشست.
_ چی میگی مامان؟ به نظر تو هم سنسور هاش اون کارایی کافی رو نداره؟
قطعه ی هوشمند الکتریکی ساخت جدیدش تو دستش بود و داشت واسه نظری که من چند لحظه پیش داده بودم دنبال تایید مادرش می گشت.
_ نمی دونم پسرم. من زیاد به کارکرد این دستگاهت آشنایی ندارم. به نظرم باید مهندس نائب و گروه کارشناسیش مشورت کنی.
امیرعلی کلافه جواب داد.
_ تصمیم داشتم طرح وقتی کامل شد ارائه اش بدم.
با لبخند دلگرم کننده ای گفتم:
_ همین الانم طرحت یه جورایی کامله.
از جاش بلند شد و به سمت اتاقش رفت.
ژاله آروم زمزمه کرد.
_ خیلی این قرار دادی که مهندس نائب و کارخونه باهاش بستن رو جدی گرفته،می ترسم به خاطر ما از درسش بمونه.
romangram.com | @romangram_com