#بازتاب_پارت_131


_ لجبازی نکن عمه،برات خوب نیست.

_ بذار بمیرم از دست همه تون راحت شم. تو مگه نگفتی این مردک زن و بچه داره و بهت دروغ گفته؟

سرتکان دادم و ساک هارو ازش گرفتم. با ناباوری لب زد.

_ پس واسه ی چی هنوزم باهاش...

بی خیال جواب دادم.

_ منم باید یه فکری واسه تنهاییم بکنم یا نه؟

وسط کوچه ایستاد و بر و بر نگام کرد.

_ چی تو اون سرت میگذره؟!! داری منو می ترسونی.

با بدجنسی لبخند زدم.

_ سرو سامون گرفتن من ترس داره عمه؟

_ هرفکری که توسرته بریز دور. من بزرگت کردم پریسا. می دونم وقتی اینجوری حرف می زنی کلی فکر احمقانه تو اون مغز قد نخودت چرخ می خوره.

_ یعنی می گی من حق ندارم واسه زندگیم تصمیم بگیرم؟

صاف تو چشمام نگاه کرد.

_ نه وقتی می خوای دستی دستی خودتو بدبخت کنی. تو با اون مردک حقه باز باید چه سر و سری داشته باشی؟ ولش کن بذار بره گورشو گم کنه. بابابزرگ فوت کرده، ما که هنوز نمردیم.

دلم می خواست دست می انداختم دور شونه هاش و اونو که این روزها اگه از برجستگی کوچیک شکمش فاکتور می گرفتیم لاغرتر هم شده بود،ب*غ*ل میکردم و تند تند می ب*و*سیدم و می گفتم نترس من حواسم هست اما یه چیزایی توی سرم به قول عمه چرخ می خورد که وادارم می کرد مث سنگ همونجا وایسم و نگاش کنم.

_ اگه قرار به دست کشیدن از اون مردک حقه باز باشه تنها کسی که می تونست منصرفم کنه فقط بابابزرگ بود نه کس دیگه ای.

با چیزی که گفتم ماتش برد.

_ هیچ می فهمی چی داری می گی؟ من... من فکر میکنم این روزا چون تنهات گذاشتیم ازمون دلخوری...آره ازمون دلخوری که داری لجبازی می کنی... ببین رفتم برات کلی خرید کردم. امشبم بچه ها پیش مادرشوهرم می مونن و من پیش تو. می شینیم تا صبح با هم حرف می زنیم. خوبه مگه نه؟

گیج و درمونده سرتکان دادم.

_ من حالم خوبه، تنهایی هم عقلمو زایل نکرده. فقط نمی فهمم حکمت این محبت بیش از اندازه ی تو و هومن چیه. اون منو می بره پیش سودی که مثلا تجدید خاطره کنم و دلم باز شه، تو با کلی خرید و پیشنهاد یه شب تنها موندن می یای سراغم وسعی داری خوشحالم کنی... یکی نمی خواد بگه اینجا چه خبره؟!

عمه ناخواسته و بی خبر جوابمو داد.

_ اون نمی دونه تو با این مردک در ارتباطی نه؟ یا شایدم نخواست اینو به من بگه.

romangram.com | @romangram_com