#بازتاب_پارت_124
_ خدا نسل اینجور مردا رو از روزمین برداره انشالله.
_ من می ترسم امینه،ایرج سلامت عقلی نداره. باور کن یکی از همین روزاست که یه بلایی سرمن یا سر اون بچه بیاره.
_ چقدر به آقاجون گفتم این بچه رو بده دست پدربزرگش و قبول نکرد. الان نه دست و پای تورو بسته بود و نه خودش اذیت می شد.
سودی به هق هق افتاد.
_دیروز دوساعت تموم تو رختکن حموم حبسش کرد.چون وسط بحث و دعوای ما از اتاقش بیرون اومد و گفت گشنشه. آخرشم شام نخورده خوابید،صبحم با دلخوری رفت مدرسه. من اینارو که می بینم عذاب می کشم امینه، دست خودمم نیست. امیردوست داشت بچه هاشو تو نازو نوازش بزرگ کنه.
_ من بازم می گم یکم دیگه کوتاه بیای همه چیز درست می شه.
_ نمی شه، هرکاری می کنم نمی شه. ازش متنفرم،هرچقدرم بابتش کتک بخورم بازم دلم نمی خواد به دلش راه بیام. به خدا منو مث خودش روانی کرده.
_ یه ذره دیگه صبر کن بذار کارت پابگیره و رو دور بیفته. بعدش برو تقاضای طلاق کن. اینجوری اگه بخوای اقدام کنی کسی ازت حمایت نمی کنه. این بچه رو هم ردش کن بره. نذار با بودنش هم تورو عذاب بده،هم خودش آسیبی ببینه.
دستام بی اختیار مشت شد و نتونستم جلوی اون اخمی که توصورتم جاخوش کرد رو بگیرم. خواسته یا ناخواسته از این زن متنفر بودم.
_ حالتون خوبه زن دایی؟
اون قدر این نسبت فامیلی تو نگاهم پست و بی ارزش بود که هرکاری کردم نشد بهتر ادا کنم.
_ تو؟!
_ نشناختین منو؟ پریسا هستم دختر سودی.
فکر می کنم این تنفر متقابل بود که پرسید.
_ اینجا چیکار می کنی؟
_ اومدم دوست عزیزت رو ببینم، البته اگه شما صلاح بدونین.
چشماشو باریک کرد و بدبینانه و حق به جانب گفت:
_ بعد اینهمه سال؟
_ فکر می کنم شما دیگه بهتر از هرکسی دلیلش روبدونین.
_ اومدی بهش چی بگی؟ به خاطر گذشته سرزنشش کنی؟ سودابه مریضه و دیگه تحمل این حرفا رو نداره.
نمی دونم چی باعث می شد در مقابل این زن، یاغی و سرکش باشم.
_ هنوزم که دایه ی مهربان تر از مادرین.
romangram.com | @romangram_com