#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_83
وقتی آرام شدم مرا به خانه رساندی و بی حرف رفتی … من ماندم با غرور له شده نزد تو … من ماندم که چگونه به تو ثابت کنم همه ی حرف های طراوت دروغی بیش نیست .
************
قهر پنهانی من و تو از همان روز شروع شد … دیگر خلوتمان شاعرانه و عاشقانه نبود … دیگر تو مهربان نبودی … دیگر … دیگر آن خلوت ها به خواست تو و قلب عاشقت نبود … اجباری بود برای اینکه بقیه پی به موضوع نبرند … در سکوت مرا به مدرسه می رساندی و در سکوت بر می گرداندی .
من هم ساکت و در خود فرو رفته روز به روز حالم بدتر می شد … با دیدن طراوت حالم خراب می شد … تاب دیدنش را نداشتم … مریم خیلی نگرانم بود و مدام می پرسید که چه بر سرم آمده ولی من قادر به باز گویی آن حجم سنگین خیانت نبودم … اینکه چگونه از طراوت ضربه خوردم …
آن روز قرار شد به دیدن تارخِ تازه از سفر برگشته برویم … باز هم می خواستی مرا با کسانی رو به رو کنی که چیزی جز دروغ نیاموخته بودند .
رو به رویی با تارخ با آن نگاه های مشمئز کننده لرز به اندامم انداخته بود … نگاهت دقیق تر از هر وقت دیگری بود … وجودم را می کاوید … و من بیتاب و ترسان از اینکه نکند او هم حرف های طراوت را تکرار کند که اگر اینگونه می شد … دیگر مهر و محبتی از من به دلت نمی ماند .
بازهم خانه ی طراوت … و من این بار تاب نیاوردم … قبل از ورود دستم را به بازویت بند کردم … به طرفم بر گشتی … ملتمسانه گفتم : تو رو خدا بیا بر گردیم … اینا همش دروغ می گن … می خوان زندگیمونو خراب کنند … خواهش می کنم صفا …
دستت را با خشم کشیدی : اگه مشکلی نیست چرا می ترسی ؟ بیا بریم بذار به منم ثابت بشه که تو راست می گی …
و مرا با خود به درون خانه کشاندی …
این بار طراوت تنها نبود . تارخ هم بود و من بیاراده نگاهم به سویی که تابلو را قبلا دیده بودم کشیده شد که پوزخند زدی : دیگه نیست … همون روز برگشتم و برداشتمو شکستمش …
نگاهت کردم . من خبر نداشتم اما حس خوبی به من دست داد که دیگر اثری از آن تابلو وجود ندارد … با اینکه ماجرا ها هنوز ادامه داشت .
طراوت بی حجاب و آزاد مقابل تو حاضر شد . تارخ نگاهش را از من جدا نمی کرد …
شروع به حرف زدن کردی … همه ی سعیم این بود که بتوانم درک کنم چه می گویی اما همه ی نگاهم … حواسم به تارخ بود که کی لب باز می کند و چه می گوید …
وقتی لب گشود نفس در سینه ام حبس شد .
ــ من نمی دونستم شهرزاد خانوم نامزد توئه آقا صفا … تا اینکه شما رو با هم تو رستوران دیدم … باورم نمی شد که کسی که نامزد داشته باشه بتونه به راحتی به مرد دیگه ای ابراز علاقه بکنه …
خدای من … داشت چه می گفت ؟ چرا اینقدر بی رحمانه ؟ چطور می توانست به راحتی به دختری ساده و بی پیرایه چون من چنین تهمتی روا دارد ؟
از رفت و آمدمان گفت … از … همه ی چیزهایی که طراوت گفته بود …شکستنت را دیدم … با چشمان خودم … تو هنوز هم امیدوار بودی آن حرف ها دروغ باشد …
اما ظاهرا نبود و با آن قاطعیتی که آن ها می گفتند خود من هم باید باور می کردم که با تارخ رابطه ای داشته ام که اینک چیزی از آن … حتی ثانیه ای به خاطر ندارم….
بی حرف بر خاستی .. و من هم به دنبالت … دیگر حتی به تارخ هم التماس نکردم که راستش را بگوید . مهم این بود که تو باور کردی آنچه را که نباید .
نمی دانم مرا با خود به کجا می بردی … چه اهمیت داشت … هنوز هم وجودت به من آرامش می داد … بودنت را بیش از هر چیز در دنیا دوست داشتم … حتی این حضور غضبناک که گویی قصد جانم را کرده بود …..
romangram.com | @romangram_com