#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_58
زنگهای تفریح باز هم طراوت به سراغم آمد و از من خواست که با هم به حیاط برویم … مریم هم که از خوشش نمی آمد گفت که می خواهد نگاهی به درس ساعت بعد بیندازد و با ما نیامد و این شد که مریم کم کم از من دور شد … طراوت و افکارش برایم جالب بودند … از اینکه اینقدر آزاد ست تعجب می کردم … از اینکه با مادرش حرفش شده بود واز خانه بیرون آمده بود بی آنکه به او بگوید که به کجا می رود …
آن روز مریم با دلخوری خداحافظی کرد و از من جدا شد . ناراحت بودم و نمی خواستم او را برنجانم اما نمی دانم چطور طراوت مانع از آن می شد که به سمت مریم بروم … به بهانه ای مرا با خود می برد و ما را از هم دور می کرد .
دم در از او خداحافظی کردم که گفت " وای ببین کی اومده … "
به سوی اشاره اش نگاه کردم . باز هم برادرش …
" بیا بریم تو رو هم می رسونیم … "
با عجله گفت "نه .. ممنون خودم می رم .. "
" وا چرا اینقد تعارفی هستی تو ؟ "
با آن فرهنگی که آن ها داشتند خجالت کشیدم بگویم نمی توانم و اجازه ندارم و از این حرف ها … کهای کاش می فهمیدم مهمترین چیزی که باید به آن توجه می کردم گفتن همین حرفهاست … اینکه من به عقیده ی خانواده ام احترام می گذارم چون همه به نفع خودم هست … همه ی قوانین خانه و خانواده ام از سر دلسوزی برای من که فرزندشان هستم وضع شده … کاش هیچ کس اشتباهات مرا تکرار نکند …
اینبار برادرش خود پیاده شد و با منِ خجالتی به گرمی سلام و احوالپرسی کرد … از حرف زدن با او که غریبه بود و نگاهش عجیب گونه هایم از شرم گر گرفته بود … آخر مرا چه به هم کلام شدن با غریبه ها …
تارخ در ماشینش را گشود " بفرمایید خانوم … خوش حال میشم شما رو برسونم …"
" ممنون … اگه اجازه بدین…"
طراوت با خنده گفت " ای بابا چقد تعارف می کنی ؟ از من یاد بگیر … دیدی که بی دعوت اومدم مهمونت شدم … "
اما من مثل او نبودم … خانواده ام هم مثل خانواده ی او نبودند .
برای اینکه بیش از این کنجکاوی بچه ها را که از کنارمان میگذشتند و آنگونه نگاهمان می کردند را تحریک نکنم سوار شدم .
آن دو نیز سوار شدند و به راه افتادیم … تارخ به طرفم برگشت " از موسیقی خوشتون میاد ؟"
موسیقی گوش دادن را فقط با تو دوست داشتم … اینکه سلطان قلب ها را برایم بخوانی و اشاره کنی که قلبت مال منست …
شانه بالا انداختم " زیاد برام مهم نیست ..".
" با یه آهنگ زیبا موافقید ؟"
معذب به طراوت نگاه کردم اما همه ی حواسش به بیرون بود . گفتم " عرض کردم فرقی نمی کنه … شما راحت باشید … "
لحظاتی بعد یک آهنگ ملایم گذاشت که قطعا اگر در کنار تو می شنیدمش حالم خیلی بهتر از آن لحظات بود .
" من مدتهاست که به دنبال چهره ای شبیه چهره ی شما می گشتم .."
romangram.com | @romangram_com