#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_51
تو اخم کردی "منظورت چیه مهلا ؟ شهرزاد زندگی منه … حق نداری بهش توهین کنی … درضمن قبلا هم گفته بودم خوشم نمیاد بهم نزدیک بشی … "
نگاهی نفرت آمیز به من انداخت و رو به تو گفت "توام الان اینو می گی .. باشه … با زندگیت خوش باش … "
متعجب به تو نگاه کردم … منظورش چه بود ؟
به تو نگاه کردم " یعنی چی این که گفت ؟ "
نگاهت رگه هایی از خشم داشت " چیه بازم می خوای گیر بدی ؟"
توقع این را از تو نداشتم …. او عصبیت کرده بود و تلافی اش را سر من در می آوردی …
" حالا نه اینکه گیر دادنم می تونه چیزی رو عوض کنه …. "
" دست بردار شهرزاد همه اش رو اعصابم راه می ره "
" واسه اینه که هیچی بهش نمی گی "
" عزیزم بفهم اونا مهمونن و احترامشون هم واجبه … چی می تونم بگم ؟ "
" مهمونی که یه روز و دو روز و حتی ده روز باشه آره …. نه اینکه اینقد بمونن که صاحب خونه بشن و اینقد پر رو … چطور همیشه اونقدر از من فرار می کردی اما الان اگه نیومده بودم مهلا جون تا هر وقت می خواست می تونست تو بغلت بمونه ؟ "
فریادت خاموشم کرد " بس کن … خجالت بکش … "
خیلی عصبانی بودی " تو راجع به من چی فکر کردی ؟ … هان ؟ … می خوای بدونی چرا ازت فرار می کردم : چون می ترسیدم نتونم خودمو در مقابلت کنترل کنم … می ترسیدم هردو مونو به گناه بندازم … ترسم از این بود شهرزاد خواهش می کنم بفهم داری چی می گی ؟ "
دلخور بودم از دستت … و از مهلا بیشتر که با آن پررویی به گردنت می آویخت و تو هم به حکم مهمان بودنش کوتاه می آمدی … برای من تحمل آن وضع سخت بود … با ناراحتی اتاقت را ترک کردم و صدایت که به نامم می خواندی را نشنیده گرفتم …
به خانه ی خودمان رفتم . برای فرار از آن فکر های تلخ به سراغ کتاب هایم رفتم … اما دقایقی بعد وقتی صدای صحبت مادرم و مادرت را شنیدمدرس خواندن از یادم رفت … بهت زده بر جای ماندم … عمه گفت " الانم آقا مرتضی با حاج مصطفی رفتند یه خونه ببینند … همین نزدیکاست … خیلی دلشون می خواد زودتر کاراشونو بکنند و همینجا موندگار بشن … آقا مرتضی می گفت با اینکه اونجا کار و کسبشون عالیه و همه زندگیشون اونجاست دیگه از غربت خسته شده … خانومشم همینطور … می گفتند اینجا آدم دلش که می گیره لااقل کسی رو دارن که به دیدنش برن دو کلام حرف با هم بزنند … مهلا هم که تازه درسش را تمام کرده … می تونه همینجا کارشو شروع کنه … صفا هم قول داده کمکش کنه … "
خدای من باورم نمی شد … آن ها قصد ماندن داشتند ؟ تو هم می دانستی و در این مورد با من حرفی نزده بودی ؟ در مقابل اعتراضم می گفتی آن ها مهمان هستند ؟
با عصبانیت کتابهایم را جمع کردم و از اتاق خارج شدم … باید تو را می دیدم …
در مقابل مادرت سعی کردم لبخند بزنم … سلامم را پاسخ داد … با اجازه ای گفتم و افزودم که با صفا جون کار دارم گفت برو مادر تو اتاقش بود …
به خانه تان وارد شدم … بی اراده به گوش ایستادم … صدای تو را شنیدم " بس کن دیگه … مگه بچه ای که گریه می کنی ؟ "
" بچه اون نامزدته که واقعا نمی دونم دلتو به چیش خوش کردی ؟ "
" مواظب حرف زدنت باش مهلا .. .یه بار بهت گفتم اون همه زندگیمه … به تو ام احترام می ذارم چون دختر عموم هستی و نمی خوام از اون تعبیر دیگه ای داشته باشی … دلمم بهش خوشه چون صادق و بی شیله پیلست … دوست داشتنیه … مغرور نیست … و خیلی از صفتای خوب که اون داره و من ندیدم کسی همه رو یکجا داشته یاشه … الانم پاشو صورتتو بشور الان مادرت میاد … "
romangram.com | @romangram_com