#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_224
دقیق نگاهم کرد . کمی از قهوه اش را نوشید : بهتر بود بهش فرصت می دادی … می گذاشتی حرفای آخرش رو بزنه !
نگاهم به تعجب آمیخته شد : فرصت می دادم ؟!! یعنی از نظر تو مشکلی وجود نداشت ؟
لبخند زد : نه !
تکرار کردم : نه ؟!
دستم را گرفت : نه! من به تو اعتماد دارم …. تو این سالهایی که با هم زیر یک سقف زندگی کردیم جز وفاداری از تو ندیدم .. من همون شب اول از تو خواستم که هرگز در مورد صفا حرفی به زبون نیاری … گفتم نمی تونم جلوی فکر کردنت رو بگیرم .. می دونستم که فکر کردن های گاه و بیگاهت به او به اختیار خودت نیست .. گذاشتم کم کم به نبود او و بودن خودم عادت کنی .. آروم آروم محبتشو از یاد ببری و محبت منو جایگزین کنی .. سخت بود برام زنی که دوستش دارم ذهنش مدام درگیر مردی دیگه باشه .. مردی که عاشقانه دوستش داشت اما …. تو خیلی زود به خودت مسلط شدی چون دونستی می خوام بهت اعتماد کنم و با شناختی که ازت داشتم می دونستم همه ی سعیتو می کنی که خیلی زود به روال عادی برگردی حتی اگه از من متنفر باشی ! و وقتی می دیدم که سعی داری فراموشش کنی محبتمو بهت بیشتر ابراز می کردم … با بداخلاقی هات می ساختم و دم نمی زدم چرا که به تو حق می دادم… من خیلی به تو بد کرده بودم و حتی اگه تا آخر عمر از من متنفر می موندی بازم حق با تو بود … اما اونقد نجیب بودی که با منی که زندگی مورد علاقه ت رو گرفته بودم مدارا کنی فقط به خاطر اینکه من همسرتم . من الان نگران این نیستم که تو با صفا رو به رو بشی … تو خودت و محبتت و به من اثبات کردی .
به یاد آوردم .. همه ی خاطراتی که …. انگار دوباره همه ی اتفاقات گذشته داشت تکرار می شد .. وقت درس پس دادن بود … هر چه در آن روز های خاکستری فرا گرفته بودم را باید به کار می بردم .
****************
ـ دیدی شهره جان ؟ بیخود نگران بودی … چه خانواده ی خوب و با کلاسی بودند … خیلی ازشون خوشم اومد .
تارخ هم گفت : مهراب هم که خیلی آقاست …امیدوارم مشکلی پیش نیاد و به امید خدا هر چه زودتر این ازدواج سر بگیره .
شهره رنگ به رنگ می شد و تارخ اذیتش می کرد….شایان هم درجللسه ی خواستگاری حضور داشتو او نیز موافق بود .
تنها چیزی که همه ی ما را آزرد نبودن پدر بود .. با اینکه می دانست شهره چقدر به حضورش نیاز دارد … تارخ به دیدنش رفته بود و از او خواسته بود که به خانه مان بیاید اما نیامد! همه می گفتیم غرورش اجازه نداده اما مادرم گفت : از خجالتشه … خودتونو ناراحت نکنید .
و چه خوب او را می شناخت …
*******************
ـ کجاست ؟
با دست اشاره کرد : ایشون .
نگاهم را با اشاره اش به جایی در همان نزدیکی دوختم … عینکش را برداشت … مهلا بود . لحظاتی نتوانستم نگاه از چشمهای روشنش بردارم . همین را کم داشتم . اخم در هم کشیدم و به سویش رفتم .
لبخند زد : سلام .
ــ سلام … عجب از این طرفا !!!
ــ می تونم باهات حرف بزنم ؟ زیاد وقتتو نمی گیرم .
ــ در مورد شوهرت که نیست ؟
پوزخندی زد : عجب شوهری هم هست .. حالا وقت داری یا نه ؟
ــ بریم تو محوطه .
romangram.com | @romangram_com