#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_221


ــ مزاحم که نیستم ؟

ــ هیچ وقت … این منم که مزاحم زندگیت شدم !

اخم کردم : دیگه چی ؟ از کی تا حالا از این فکرا می کنی ؟

نگاهش را از نگاهم گرفت : از همون شب که با مامان اومدم اینجا …

موهای بلند تابدارش را پس زدم وبه صورتش دقیق شدم… با اخم : شهره!!! حرفای جدید می شنوم!!! … اصلا خوشم نیومد .. به جون شهرزاد اگه یه بار دیگه بشنوم همچین حرفی زدی یا حتی بهش فکر کردی ازت ناراحت میشم و نمی بخشمت !!

لبخند زد : ببخشید … اونقد خوبی که نمی دونم کِی و چطور می تونم جبران کنم … هم تو و هم تارخ!

اخمم عمیقتر شد : باز که داری حرف خودتو می زنی .

خندید جلو آمد و گونه ام را بوسید : غلط کردم … خوبه ؟

تبسمی کم رنگ پاسخش بود .

کتابش را گرفتم : خب … چه خبر ؟

موهایش را پشت گوشش زد : هیچی … سرم به درسم گرمه دیگه ..

ــ اینو که می دونم . از مهراب ؟!

نگاهش به شرم نشست : سلامتی .. مرتب می بینمش دیگه . میاد درس می ده می ره …

ــ فقط همین ؟ نه حرفی .. نه …

ــ خب چرا .. اما نمی ذارم حرف بزنه .

ــ چرا آخه ؟ کی بهتر از اون ؟

ــ می دونم بهترینه اما منم دلایل خودمو دارم ..نمی تونم قبولش کنم .

ــ میشه اون دلایلتو منم بدونم ؟

بلند شد . به سمت پنجره رفت .. پرده را کنار زد و به شبِ تازه از راه رسیده خیره ماند : خانواده ش … اونا سخت می گیرن .

ــ مهراب بهت گفته ؟

ــ نه … دختر خاله ی مهراب … نگین .


romangram.com | @romangram_com