#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_214
ــ منم می گم یه لباس جدید بگیری بهتره . بالاخره اینا رو تو تنت دیدن … بعدم مگه چنتا خواهر شوهر داری …
ــ آخه وقت ندارم .. امتحانام شروع شده حسابی درگیرم … اما خب …یه کاریش می کنم .
ــ من نمیاماا … می دونی که برنامه ام چقدر فشردست …
ــ با هستی می رم ..
مادر گفت : خی چرا با تارخ نری ؟ هم نظرشو می پرسی هم اون خیلی خوشحال میشه از اینکه تو چنی موردی تو رو همراهی کنه .
کمی فکر کردم . حق با او بود .. چند روز بیشتر به مراسم جشن ازدواج طراوت نمانده بود و سرم خیلی شلوغ بود .. باید هرچه زودتر این مشغله را از سرم باز می کردم .
با تارخ تماس گرفتم و از او خواستم که اولین فرصت با من به خرید بیاید . حق با مادر بود .. خوشحال شد … گفت همین عصر زود میام با هم می ریم .
نزدیک به دوسال بود که با او زندگی می کردم … همیشه مراعات حالم را می کرد .. کم پیش می آمد از دستم عصبانی شود . یا تلافی بد اخلاقی هایم را در آورد …. کم پیش می امد نامهربان شود … بد بین و بد دل شود …. همیشه می گفت وفا داریت به مرد زندگیت ستودنیه …. می دانست که نسبت به تو چگونه بودم .. چیزی که خودت هیچ وقت ندانستی !
این اخلاق و رفتارش کم کم مرا به او وابسته می کرد … کم کم به خوبی هایش عادت می کردم … کم کم در دل ِ سردم گرمایی دلنشین حس می کردم … تارخ مرد خیلی خوبی بود … خیلی خوب !!
با هم به خرید رفتیم . گذاشتم او نظرش را بگوید و طبق نظر او انتخاب کنم … از لباسهای باز خوشش نمی آمد .. لباس های تگ و کوتاه هم !
لباسی سنگین به رنگ روشن با سنگ دوزی های بسیار زیبا … آستین هایش هم بلند بود .. یقه اش هم باز نبود .. دامنش هم کوتاه نبود .. تو هم برای من این ها را می پسندیدی یادت هست ؟!!
نمی دانم شاید همه ی مردهایی که همسرشان را دوست دارند روی او تعصب نشان می دهند و می خواهند زیباییهای همسرش فقط برای خودشان باشد .
.نمی دانم به دوست داشتن ربط دارد یا به غیرت … اگر به دوست داشتن ربط داشت چرا تو برای من حساس بودی ؟ تو که دوستم نداشتی … نگو داشتی که باور ندارم ..اگر داشتی که …
اگر از روی غیرت بود پس چرا می گویند و البته دیدم که برای مهلا نداشتی ؟ مگر دوستش نداشتی ؟! اگر نداشتی که …
ــ حواست کجاست خانومم ؟ می گم عالیه .. دوستش داری ؟
به خودم آمدم .. حالا چه غیرت چه عشق .. دیگر مهم نبود !! مهم این مرد مهربانی بود که رو به رویم ایستاده و مشتاق با چشمانی پر از عشق نگاهم می کند !! زندگیم را با تو خراب کرد اما تلافی می کند همه ی آن بدی ها را و من هنوز هم می توانم ببخشم !! همه را جز تو و پدرم را ! و البته مهلا !
ــ آره خوشم میاد ازش … پوشیده هم هست حسابی .
ــ مبارکت باشه عزیزم .
شال و کفش ست با آن لباس را هم گرفتیم .
از مقابل مغازه ی سیسمونی فروشی می گذشتیم که ایستاد و نگاهی به ویترین انداخت . ایستادم : چیزی شده ؟
لبخند زد : نه … اما بذار بگم خیلی دلم می خواد روزی برسه که با هم بیام و برای بچه مون از این لباسای خوشگل و این وسیله های با مزه بخریم …
تنها چیزی که به آن فکر نمی کردم این بود که بخواهم بچه دار شوم .:اما می دونی که درسم چقدر واسم مهمه ..
romangram.com | @romangram_com