#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_199


سرم را از روی فرمان بلند کردم.تارخ متعجب و نگران بود:چی شده عزیزم؟

پیاده شدم:سلام.

ـــ سلام … چرا گریه می کنی؟[/QUOTE] اشک هایم را پاک کردم : هیچی !

نگذاشت از کنارش بگذرم : واسه هیچی مثه بارون بهاری اشک می ریزی ؟

ــ چیز مهمی نیست تارخ !

ــ خب همون چیز بی اهمیتو به من بگو …

عصبی شدم : مگه همه چیزم باید به تو بگم ؟

ــ دل تنگ شدی ؟

ایستادم : منظورت چیه ؟

نگاهش را از چشم هایم گرفت : واسه خانوادت !!

ــ نه ! بریم بالا واست می گم .

با من همگام شد .. تا لباس عوض کنم و به سالن برگردم برایم چای آورده بود : بیا ..خستگیتو رفع میکنه و آروم میشی .

کنارش نشستم : ممنون …

جرعه ای نوشیدم .

ــ خب ؟!!

ــ بهت می گفتم حس عجیبی به هستی نکویی دارم !

ــ حالا چی شده ؟

ــ باورت میشه اون خواهرم باشه ؟!!

ناباور به دهانم چشم دوخت : چی ؟

ــ خواهرمه ! پدرم با اون همه ادعا …

دوباره اشک هایم روان شد . گاهی حرف زدن چقدر سخت می شود .. همه چیز را برایش تعریف کردم .. برای اولین بار با او دردو دل کردم و چقدر سبک شدم .. چه گوش شنوای خوبی بود ..سنگ صبورم شد ..آرامم کرد … از خودش و اشتباهش گفت و از انتقام سردم کرد .. آتش درون دلم را خاموش کرد .. اما من هنوز به تو کینه داشتم . البته اگر می شد نامش را کینه گذاشت !!


romangram.com | @romangram_com