#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_187


از تخت پایین رفت : مامان خانومت واسه مون صبحونه فرستاده … عجب صبحونه ای … پاشوتا من موهامو سشوار می کنم یه آبی به صورتت بزن خوابت بپره… من خیلی گرسنمه …

ــ نمی خورم . می خوام دوش بگیرم .

ــ باشه .. پس صبر می کنم بری و بر گردی …

از تخت پایین آمدم : منتظر نمون . بعدا می خورم .

فقط نگاهم کرد . رذ

حوله ام را بر داشتم و به سمت حمام رفتم . چطور باید همه ی دقایق تحملش می کردم ؟

دوش آب گرم سر حالترم کرد . معطل کردم شاید بیرون برود اما ظاهرا چنین قصدی نداشت . و می خواست تمام روز را در خانه بماند .

لباس ساده و پوشیده ای به تن کردم و موهایم را کمی خشک کردم و دور هم پیچیدم و با گیره پشت سرم جمع کردم . به سالن پایین رفتم . با دیدنم لبخند زد : عافیت باشه خانوم .

ــ ممنون .

ــ بریم صبحونه ؟

متعجب گفتم : مگه نخوردی ؟

لبخند زد : بدون تو ؟

ــ گفتم که ….

ــ موندم تا دیگه نگی … بدون تو که مزه نمی ده .

اَه چه زبان باز !

بی حرف به سمت آشپز خانه رفتم . میز آماده بود . نشستم . کنارم نشست : موهاتو اینجوری نبند بهت نمیاد . بذار باز باشه … پیچششو دوست دارم .

جوابش را ندادم . دلم شنیدن نظراتش را نمی خواست . لقمه ای برای خودم گرفتم .

ــ وقتی حرف می زنم خوشم نمیاد بی جواب بذاریش ..

نگاهش کردم : الان جواب این حرفت چی بود ؟

اخم کرد : من همیشه هم اینقدر خوش اخلاق نیستم .

ــ باز خوبه … من که اصلا خوش اخلاق نیستم … اینو می دونستی ..نه ؟


romangram.com | @romangram_com