#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_181
سخت بود بی پروا بودن .. اما وقتی چاره ای نبود …
ــ مگه نمی دونسته من یکسال محرم تو بودم ؟
پشت به تو ایستادم .. خجالت می کشیدم از نگاهت ….
ــ دیگه چیو باید جواب بدم …. فقط شاید تو بیش از پیش در نظرش نامرد جلوه کنی …. که منو با این وجود رها کردی ! البته من بهش می گم تو مست بودی و حال خودت نبودی ….
بازویم را گرفتی و مرا به سمت خودت گرداندی : ما هنوزم می تونیم برای هم باشیم …. بهم فرصت بده …
شوک زده و عصبی خودم را پس کشیدم : باورم نمیشه اینقدر پست باشی … من به چیه تو دل بسته بودم …لعنت به توکه به سادگی و بچگیم رحم نکردی ….. درد من از کاری که اون روز با جسمم کردی نیست .. درد من از زخمیه که به روحم زدی … چه فرصتی می تونم بهت بدم ؟ که یه زندگی دیگه به خاطر من از هم بپاشه و من … نه .. من از اوناش نیستم .. از جنس تو ومهلا نیستم … منو با خودتون مقایسه نکن … حالم ازتون به هم می خوره ..
ــ معلومه اینجا چه خبره ؟
مهلا بود … حالت مشکوک نگاهش را به خاطر داری ؟
گفتم : نگران نباش مهلا خانوم …. پس مونده ای رو که دور انداختم دوباره خم نمیشم بردارم !خیالت راحت !
ترکتان کردم . قلبم از فرصتی که خواسته بودی فشرده شده بود … از خودم دلگیر بودم چرا نتوانسته بودم وجود حقیقی ات را بشناسم … هرچند که نه تنها من که همه در موردت اشتباه می کردند …. تو آنقدر خوب نبودی که بشود چشم بسته حرفهایت را پذیرفت و مرا آنگونه محکوم به خطا کرد …. پدرم بیش از همه اشتباه کرد و باید تقاص پس می داد ! باید تاوان دل شکسته ام را می داد … همانگونه که آبرویم را ریخت ….
****************
ــ من نه خرید میام نه می خوام آرایشگاه برم نه ….
ــ تو خیلی بی جا می کنی رو حرف بزرگترت حرف بزنی … آماده باش میاد دنبالت .. مادرتم همرات میاد …
ــ نمی خوام … چرا همیشه باید به من زور بگید ؟
در حال پوشیدن کتش گفت : به فکر آبروی منم باش .. بیشتر از این نمی تونم بذارم یه الف بچه با آبروم بازی کنه …
آبرو ؟ باز هم دم از آبرو زد ؟ باشد … حرفی نیست … به موقع از خجالت آبرویش هم در خواهم آمد .
دیگر حرفی نزدم و آماده ی رفتن شدم … مادر هم چون همیشه بی چون و چرا پذیرفت .ساکت بود و من هم تمایلی به حرف زدن نداشتم .
شهره ما را آماده دید : منم دوست داشتم بیام ….
مادر چادرش را پوشید : لازم نکرده ..برو بشین سر درست …آقات اجازه نمی ده .
بیچاره شهره … در آن مدت چقدر با او بد رفتاری کرده بودم ..اما او همان بود که بود ! مهربان و دلسوز .
تارخ آمد . آراسته و مغرور …. لبخندش یعنی اینکه بالاخره من پیروز شدم . نمی دانست من آن نیستم که تصور می کند …
romangram.com | @romangram_com