#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_173


*************



سه ماه گذشته بود .. در این مدت من روی حرف خودم مانده بودم . تارخ را نمی خواستم . پدر اصرار و فشارش را بیشتر کرده بود … اما من تاب می آوردم اما با کسی که آرزو هایم را بر باد می داد پیمان نمی بستم برای نابودیِ بیشتر خودم !

هنوز گاهی بی اراده با شنیدن نامت گوش هایم تیز می شد … بی آنکه بخواهم به آنچه در موردت می گفتند گوش فرا می دادم .. دلیلش را نمی دانم وگرنه من که دیگر به تو فکر نمی کردم !!!

شنیدن اینکه داری شبیه مهلا می شوی برایم تعجب آور بود … چگونه ممکن بود ؟ تو شبیه مهلا ؟!!!

اینکه به حجاب همسرت اهمیت نمی دهی … اینکه مهمانی های آنچنانی می روی …. اینکه … هر چه که بود از تو بعید بود و من در عجب بودم از شنیدنشان !!!

آن شب عروسی دختر خاله ام بود … همه دعوت بودند … همه می رفتند .. اما من … نه می خواستم نه می توانستم در جمع فامیلی حاضر شوم که اکثرا چون پدرم تنها به قاضی می رفتند و راضی هم بر می گشتند .. اصلا چرا پدرم .. مثل تو .. تو که از او هم بی انصاف تر بودی !

تنها ماندم ، بر خلاف میل پدر. نه با زور و تهدید پدر راضی به رفتن شدم نه نرمش و خواهش مادر . می رفتم چکار ؟ خودم را انگشت نمای خلق کنم که چه ؟ همین چهار دیواری هم از سرم زیاد بود با آبرویی که تو و پدرم از من بردید . باغ رفتن و شرکت در عروسی دل خوش می خواست که من نداشتم .

در خانه ماندم. با رفتنشان خانه در سکووتی عجیب و عمیق فرو رفت … دلم هوای حرف زدم با مریم را کرده بود … خیلی دلتنگش بودم . کم و بیش می دانست از اوضاع و احوالم …

شماره گرفتم . عجیب بود که پدر گوشی را جمع نکرده بود … یا فراموش کرده بود یا از خدایش بود که با تارخ تماس بگیرم و … یا اینکه … نه … این نه ..او به من اعتماد نداشت و این دردی بود که تاابد در ذهنم بر تن قلبم به یادگار می ماند …

گوشی را خودش برداشت … آنقدر از شنیدن صدایش خوشحال شدم که اشک در چشمانم نشست …

ــ مریم جونم …

کمی مکث و بغضی که در صدایش نشست …

ــ عزیز دلم .. شهرزاد ..تویی ؟

ــ خوبی ؟

صدایم می لرزید .. مدتها بود هم کلامش نشده بودم .. دلم برای دیدنش پر می کشید …

ــ مگه میشه تو رو نبینم و خوب باشم ؟ تو چطوری ؟

ــ چی بگم مریم … دلم خیلی پره ..نمی دونی چقدر خوشحالم که تونستم تماس بگیرم …. همه چیز را برایش تعریف کردم .. حتی ماجرای خودکشی ام را … گریه کرد .. بد و بیراه گفت … تو را لعنت کرد! همه چیز را گفتم جز علاقه ی رامین به خودم را …خواستگاری اش را …شاید روزی رامین راضی می شد و دست از من می کشید و به خواستگاریش می رفت ..نباید تخم شک و بد بینی را در دل مهربانش می کاشتم . هیچ نگفتم .

شاید یکساعت یا بیشتر بااو حرف زدم .. دلداری داد سرزنش کرد طعنه زد ..همه ی حرف هایش را دوست داشتم … همه از محبت زیادش بود …. کاش او را هم در کنارم داشتم که اگر داشتم غم این قدر بردلم سنگینی نمی کرد .

پس از آن به حیاط رفتم … اواخر تابستان بود و هوا رو به خنکی گذاشته بود و چه خوب بود نشستن در آن حیاط با صفا بی آنکه زیر نظر باشی بی آنکه نگران باشی هر آن کسی از راه می رسد و حرفی بارت می کند .

روی تخت دراز کشیدم … تخت ها هنوز هم برای دور هم نشستن های خانوادگی فرش می شد .


romangram.com | @romangram_com