#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_157
نگاهی به پدر کرد : منصور ازت نمی گذرم اگه از دلش در نیاری … این دختر از گل پاک تره .. نباید به حرف ..
آقا جون : اما مادر من می گم بادلیل و مدرک حرف زدند .. عکس و پیرینت تلفن و … باید سرشو گوش تا گوش می بریدم دختره ی هرزه رو ..
و صدای حاجی بابا بلند شد : بس کن منصور .. قباحت داره تو داری در مورد دخترت .. پاره ی تنت حرف می زنی ..
ــ آقا جون نمی خوام .. نمی خوام همچین پاره ی تنی رو … مایه ی ننگه … بهم ثابت شده ….. من از چشام بیشتر به این پسر اعتماد دارم ..
عزیز جون : تو باید به دخترتم اعتماد داشته باشی .. صفا ممکنه اشتباه کرده باشه در موردش ..
تو با همان چهره ی اخم آلود گفتی : من اشتباه نمی کنم عزیز جون ..تا مطمئن نشدم حرف نزدم .. اصلا نمی خواستم بگم چرا نمی خوامش .. بپرسین دایی با من چه رفتاری کردن ؟ منو کتک زد که بگو چرا بعد از یه سال دخترمو نمی خوای .. مجبورم کرد بگم .. این طور نیست دایی ؟
پدر اشک هایش را پاک کرد : صفا مرد تر از اونیه که فکرشو می کنین ..آره نمی خواست حرف بزنه .. مجبورش کردم .. و چه خوب که همه چیز رو گفت و منو متوجه کرد که چه طور باید با این دختر رفتار کنم . من ممنونش هم هستم ..
آه … دنیا بر سرم آوار می شد وقتی این رفتار و گفتار را از پدرم می دیدم !!!
نمی دانم چه چیز در این کلام نهفته بود که هم تو و هم پدرم نگاهتان را به چشمانم دوختید … نگاهی عجیب .سرم را پایین انداختم . دیگر وقتی برای خواندن حرف از نگاهم نمانده بود .. همه ی حرمت ها از بین رفته بود .. و مهم تر … تو ام دیگر برای من ….. برای من نبودی !
حاجی بابا گفت : صفا اینقدر هول و دستپاچه بودی که فورا دختر عموتو عقدکنی ؟ این رسم مردونگی بود ؟ !!
بهت و تعجب در صدایت محسوس بود : اما حاجی بابا این همه بهتون توضیح دادم .. گفتم چرا به بن بست رسیدیم .. اونوقت شما …
ــ تو به بن بست رسوندی این رابطه رو چون پای دختر عموت به زندگیت باز شده بود … چون عاشق نبودی … نتونستی مرد و مردونه پای زندگیت بایستی ….
حاجی بابا رو اولین بار بود که به آن حال می دیدم …آنقدر عصبانی …
ــ ازت انتظار نداشتم صفا .. بیشتر از اینا ازت توقع داشتم …
نگاهت کردم … امان دلم .. دل بی تابم ..نمی خواستم تنبیه و توبیخ شدنت را ببینم .. نمی خواستم ! اما ماندم .. باید عادت می کردم به هر چه که به تو مربوطست بی تفاوت باشم .. به هر چه !!!
کلافه و شرمگین گفتی : مثل اینکه مقصر شدم حاجی بابا … وقتی اون همه نصیحت جواب نمی داد بازم کار خودشو می کرد .. شما می گین من باید چیکار می کردم ؟
خشم و غصه یکباره وجودم را گرفت … واقعا تو بودی ؟ حتی به خوابم نمی دیدم با من چنین بی مهر شوی .. چنین بی وفا … غریبه !
بر خاستم : عذر می خوام : تاب بیشتر موندنو ندارم ..
بی آنکه منتظر حرفی از جانب کسی باشم اتاق را ترک کردم … نگاه همه به من دوخته شد … خانواده ی عمو هم بودند .. همینطور مادر و پدرت … بی توجه از همه ی آن ها گذشتم … دلم فقط سکوت و خلوت زیر زمین را می خواست !
**************
romangram.com | @romangram_com