#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_154
پدر لبخند خونسردی زد : بله آقاجون .. وقتی نمی تونن با هم کنار بیان چرا باید به اجبار با هم باشن ؟
حاجی بابا دقیق به او نگریست : یعنی چی نتونن با هم کنار بیان ؟
ــ دختر من هنوز وقت شوهر کردنش نبود آقا جون … اشتباه از من بود که قبول کرد .. الانم دیدم جوون مردم داره بدبخت میشه گفتم تو رو به خیر و ما رو به سلامت ..
ــ منصور باور کنم که حقیقت فقط همین چیزیه که داری می گی ؟ این دخترمثه شمع آب شده تو چطور تونستی بینشون جدایی بندازی ؟
رو به شهره گفت : صفا رو بگو بیاد ببینم .. یعنی اونم به همین راحتی پا پس کشید ؟
ــ ای بابا آقا جون شما هنوز خستگی راه به تنتونه .. واسه صحبت در این باره وقت بسیاره …
شهره برای صدا کردنت رفت و دل من بی تاب شد .. بغضم سنگینترو چشمانم پر اشک تر … من دیدنت را دیگر نمی خواستم حتی اگر از دلتنگی می مردم .
پدر چه غیر منصفانه قضاوت می کرد !!! البته از دید خودش راست می گفت .. کسی که سروگوشش می جنبد و با داشتن نامزدی مثل صفا بازهم چشمش به دنبال دیگریست وقت شوهر کردنش نبوده … تازه باید تربیت بشود .. درس نجابت و وفا را فرا بگیرد …. راست می گفت چرا جوان مردم را باید با خود خواهی بدبخت می کرد ؟
کنار عزیز جون نشستم اما همه ی حواسم به ورود تو بود … می ترسیدم صدای قلبم رسوایم کند !!!
آمدی و ضربان قلبم به اوج رسید … صدایش را به وضوح می شنیدم … خدایا …
با ورودت سلام گفتی … سعی کرم نگاهم را از گلهای بی جان قالی جدا نکنم … همین که عطر حضورت دیوانه ام کرده بود کافی بود ! بیش از این را تاب نمی آوردم .
در کنار آقا جون نشستی : با من کاری داشتین حاجی بابا ؟
ــ تو با شهرزاد چه مشکلی داشتی که به اون همه علاقه پشت پا زدی و پس کشیدی ؟
حاجی بابا یعنی شما هم مثل من در مورد احساس صفا اشتباه کردین ؟ متوجه نشدین که عاشق نبود ؟!!
با مکث کوتاهی گفتی : من مشکلی نداشتم حاجی بابا …
این نگاهم دیگر به خواست من توجه نداشت که به سوی تو برگردد یا نه !
ــ پس موضوع چیه ؟
ــ از خودش بپرسید… خودش اینطوری خواست !
خدای من ! باورم نمی شد.
حاجی بابا به من نگاه کرد : درسته شهرزاد ؟ تو اینطور خواستی ؟
من که قرار بود لام تا کام حرف نزنم . به پدر نگاه کردم …
ــ آقا جون من توضیح می دم اما به وقتش . بذارید برای بعد …
romangram.com | @romangram_com