#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_139


نگاهت در نگاهم قفل شد … دلم با طپش هایی تند قصد رسوایی ام را داشت !! دست بر سینه نهادم … کاش می توانستم از کوبیدن های بی وقفه اش کم کنم …

جلو آمدی … با همان نگاه خیره … همان نگاه سرد … بر خاستم . مقابلم قرار گرفتی … چقدر میل به آغوش پر مهر گذشته ات را داشتم … آغوشی که به اجبار و ستم از من گرفته بودند !

گام باقی مانده را من بر داشتم … فاصله ای بینمان نمانده بود ! بوی خوش حضورت سرمستم می کرد … همه ی دلخوری ها رفت … دلتنگ نوای آرام قلبت بود . برایم مهم نبود چه فکری در موردم می کنی .. دستم رادور کمرت حلقه کردم … یادت هست ؟ ! سر بر سینه ات گذاشتم … یادت می آید چقدر مبهوت شدی ؟ بی حرکت ماندی ؟ اشک هایم روان شد و پیرهنت را خیس کرد ؟ !!!

بغض داشت خفه ام می کرد …

ــ صفا جونم …

نشستن دستهای سردت را بر بازو هایم حس کردم … دستت می لرزید این را به خوبی حس کردم !

قلبت آرام نبود … نوای همیشگی را نداشت … با فشاری آرام مرا از خودت جدا کردی . نگاه اشک آلوده ام را به چشمانت که در آن لحظه به سیاهی می زد دوختم … نگاهت روی اجزای صورتم چرخید …نفس گرفتی و سر گرداندی … دستهایت را پس کشیدی .

ــ شهرزاد ….

بر جای ماندم . برای چه آمده بودی ؟

ــ من … برام سخته که این حرفو بزنم .. خیلی ام سخته ..اصلا نمی دونم چطور باید بگم ..

به طرفم برگشتی …

ــ تو اولین و آخرین عشقم می مونی … تصورم از عشق یعنی حسی که به تو داشتم … اما … اما نمی تونم با تو باشم … دلم ازت گرفته .. با این بد بینی ها دیگه نمی تونم اونطور که باید بهت محبت کنم … نمی تونم خوشبختت کنم … نمی تونم با تو زیر یه سقف بمونم …. نمی تونم اعتماد گذشته رو بهت داشته باشم …. واسه همین تصمیم گرفتم که ….

نگاهت را در چشمانم ریختی …

ـــ من نمی تونم با تو ازدواج کنم .

این را که از خیلی قبل شنیده بودم … اما باز هم یخ کردم . شنیدنش از زبان خودت چیز دیگری بود .. سنگین چون کوه آوار شد بر سرم .

اشکهای جمع شده در چشمانم فرو ریخت ! عقب کشیدم …

ــ الان هم اومدم بهت بگم ….

سرت را پایین انداختی : فکر می کنم مهلا به من و تفکراتم نزدیکتره … ممنطق برای من تو زندگی مهمتر از عشق و علاقست … تو هنوز بچه ای شهرزاد … اشتباه کردم که به اون زودی بهت گفتم …

یادت رفته بود که من بودم که اول اعتراف کردم !!!

ــ با اون همه علاقه ای که بهت داشتم تو .. یه انتخاب اشتباه بودی .. من و تو نمی تونستیم کنار هم خوشبخت بشیم .. من یه زندگی آروم می خوام … یه زندگی پر از اعتماد .. و تو این مدت مهلا ثابت کرده که می تونه همون باشه که من می خوام …. بازم می گم .. تو اولین و آخرین عشقم می مونی … ازدواج من با مهلا از روی منطقه .. نه عشق و علاقه .

نگاه مبهوتم به تو خیره ماند …. مگر می شد باور کنم که …. نه … چطور ممکن بود ؟


romangram.com | @romangram_com