#باورم_شکست_پارت_399
- اون روز کافی شاپ یلدا خانم با دوتا خانم دیگه بود. یکی از اون دو نفر تو رو می شناخت.
- گمان می کنم خانم احمدی رو میگی.
خودش می دانست چه کسی را می گوید ،اما زبان گفتن نبود. خودش هم در کار خودش مانده بود که چرا نمی تواند صاف و درست حرفش را بزند و اما و اگر ردیف نکند.
- آرزو...
ابروهایش که به هوا رفت ،سر امیرآرمان هم پایین افتاد. پس حسابی تحقیق کرده بود و دست پر روبرویش نشسته بود. دیگر چه مشکلی داشت که گردن کج کرده بود؟
- میشه با یلدا صحبت کنی؟
- امیرآرمان.
- ای بابا، چشم یلدا خانم.
سری به تأسف تکان داد و در سکوت نگاهش کرد.
romangram.com | @romangram_com