#برایم_از_عشق_بگو_پارت_50
راستش من یکی پا رو دمم بذاره یک جوری اذیتش می کنم.
مهتاب باز به صندلی تکیه داد و با بی حالی دست به سینه نشست و زل زد به تخته وایت برد.
من مثل تو خلاق نیستم. اصلا جراتشو هم ندارم.
ترنج پرید وسط حرفش:
مهتاب درست بگو بدونم جریان چیه.
مهتاب به او نگاه کرد و گفت:
بعد از کلاس می ریم بیرون. پارکی جایی. برات می گم. ترنج سری تکان داد و مشغول تا زدن چادرش شد. مهتاب حسابی توی فکر بود. ترنج هم نگرانش بود.
کلاسشان که تمام شد به ارشیا اس داد و گفت:
من با مهتاب دارم می رم بیرون. بعد کلاس برو خونه.
ارشیا جواب داد:
کجا میرین؟
بعدا می گم.
ارشیا دیگر جواب نداد. ترنج و مهتاب از دانشکده خارج شدند و با هم سوار اتوب*و*س شدند. طول راه هر دو ساکت بودند. باز هم رفته بودند آزادی ترنج چقدر از این میدان شلوغ بدش می آمد ولی خوب در آن لحظه جای دیگری سراغ نداشتند که بروند.
romangram.com | @romangram_com