#برایم_از_عشق_بگو_پارت_251

از این فکر خنده موذیانه ای کرد و پدال گاز را بیشتر فشرد.
**
ترنج به در اتاق زد و گفت:
ماکان من برم؟ ارشیا اومده نبالم.
ماکان در حالی که داشت با کراواتش کلنجار می رفت در را باز کرد:
این لعنتی درست نمی شه.
ترنج وارد اتاق شد و چادرش را روی کاناپه گذاشت و رفت سمت ماکان:
بده ببینم.
ارشیا که از امدن ترنج ناامید شده بود از پله بالا دوید. در اتاق ماکان باز بود ارشیا توی اتاق سرک کشید ترنج داشت کراوات ماکان را درست می کرد. ارشیا لبش را جوید و رفت تو:
ترنج چرا نمی آی؟
ترنج بدون اینکه رویش را برگرداند گفت:
نمی بینی. دارم کروات این و می بنیدم ولش کنین تا دو ساعت دیگه لنگه اینه.
ماکان برای ارشیا که کمی اخم کرده بود ابرویی بالا انداخت و گفت:

romangram.com | @romangram_com