#برایم_از_عشق_بگو_پارت_245
این خانم دیبا صد در صد چیزی از طراحی و گرافیک سرش نمی شه. وگر نه هر روز این سوال و نمی پرسید. فلش را روی میز گذاشت و گفت:
یه چیز دیگه.
خانم دیبا عینکش را بالا داد و نگاهش را از مانیتور گرفت و گفت:
چی؟
من می تونم ظهر توی شرکت بمونم؟
و نگاهش را گرداند روی خرت و پرت های روی میز خانم دیبا. خانم دیبا چند دقیقه دست از کار کشید و گفت:
برای چی بمونی؟
مهتاب شانه ای بالا انداخت و گفت:
خوب بخوام برم و بیام خسته کننده است. یک و نیم برم دوباره سه و نیم بیام.
فکر نمی کنم عیبی داشته باشه بمونی ولی کاش صبح گفته بودی که به خود آقای اقبال گفته بودم. چون همین چند دقیقه پیش رفتن و عصرم نمی ان شب عروسی دعوت دارن.
مهتاب برای مجاب کردن خانم دیبا گفت:
خوب در شرکت و که شما قفل می کنین غیر شما هم که کسی کلید نداره. پس مشکلی نیست.
خانم دیبا دوباره دست از کار کشید و به مهتاب نگاه کرد:
romangram.com | @romangram_com