#برایم_از_عشق_بگو_پارت_234
چرا؟؟؟؟؟؟؟؟
مهتاب دستش را نشان داد و بعد هم کل ماجرا را تعریف کرد. ترنج کلی برایش خنید و حرص مهتاب را در آورد.
خوب فردا که دیگه میای؟
نه.
نهههههههههههههههه!!!
ا چرا داد می زنی؟ خوب فردا شب عروسی آتنا خواهر ارشیاست کلی کار دارم نمی تونم بیام دیگه.
مهتاب اخم هایش را توی هم کشید و گفت:
نامرد. ببین من و روزای اول تنها گذاشتی.
مهم اولین روز بود که تو...
نگاهی به قیافه گارد گرفته مهتاب انداخت و در حالی که بلند میشد گفت:
گند زدی بهش
پا به فرار گذاشت و باز هم داد مهتاب را در آورد.
ترنج می کشمت.
romangram.com | @romangram_com