#برایم_از_عشق_بگو_پارت_218
بعد رفت سمت میز مهتاب خواست از پشت میز بیرون بیاید ولی ماکان تمام عرض بین میز و دیوار را اشغال کرده بود. یکی دوبار لو عقب شد و بعد هم لپ هایش را با حرص باد کرد و برگشت و از پشت میز ترن دور زد و بیرون آمد. کت ماکان هنوز دستش بود و مهتاب می ترسید چایی های ریخته روی میز کتش را لکه کند. برای همین لو رفت و گفت:
کتتون و بدین به من .
ماکان بدون حرف کتش را به مهتاب داد. مهتاب کت را روی دستش انداخت و همانجا دست به سینه ایستاد کت ماکان درست زیر بینی اش قرار داشت و بوی ادکلن مرغوبش فضا را پر کرده بود. ولی برای مهتاب زیاد هم مهم نبود چون داشت به گندی که زده بود فکر می کرد برای همین اصلا متوجه نشد که ماکان برای گرفتن کتش دست دراز کرده. صدای بلند ماکان که گفت:
خانم سبحانی!
مهتاب را بالاخره از جا پراند. و گیج به او نگاه کرد:
گفتم کتم و بدین.
بله.
بعد کت را به طرف او دارز کرد. نگاه ماکان به دست سرخ شده او افتاد. روی شصتش از انتهای بند دوم تا روی دست یک لکه قرمز بزرگ دیده می شد. ماکان دستش به کت بود ولی نگاهش روی دست مهتاب:
دستتون چی شده؟
مهتاب سریع کت را ول کرد و دستش را پشتش قایم کرد.
هیچی؟ درست شد؟
ماکان کت را روی دستش انداخت و گفت:
آره. میز و یه کم جابجا کردم فعلا درست شد. ولی بازم کوتاست می گم حیدری یه کابل دیگه براتون بگیره.
romangram.com | @romangram_com