#برایم_از_عشق_بگو_پارت_201

بپیچ توی اون خیابون.
ارشیا راهنما زد و به آینه نگاه کرد.
خوب؟
ترنج احساس می کرد ارشیا دارد از او بازجویی می کند. صدایش هم لخور شد.
نمی دونم.
ارشیا نمی توانست تصورش را هم بکند که ترنج هر هفته برود و پسری را ببیند که دفش مدتها روی دیوار اتاقش بوده. احساس می کرد رگ پیشانی اش می زدند و عضلات گردنش هر لحظه سفت می شوند. ناخوداگاه عصبی شده بود.
ترنج میشه درست جواب بدی؟
ترنج از خودش پرسید باز من چکار کردم؟ بعد رویش را برگرداند و گفت:
شما بپرس من جواب بدم.
می گم پسره رو هنورم می بینی؟
این حرف را جوری زد انگار که ترنج قبلا کارش این بوده که با او قرار بگذارد و بیرون برود. دهانش را باز کرد تا حرفی بزند ولی چانه اش لرزید. دندانهایش را روی هم فشرد تا بغضش را فرو بدهد. ارشیا هر لحظه داشت عصبی تر میشد. و اصلا دلش نمی خواست اتفاق دفعه قبل تکرار شود ولی چرا ترنج سکوت کرده بود چرا یک جواب صریح به او نمی داد و خیالش را راحت نمی کرد. سعی کرد خودش را کنترل کند و با صدای آرامی گفت:
ترنج؟!
ترنج نفس عمیقی کشید و گفت:

romangram.com | @romangram_com