#برایم_از_عشق_بگو_پارت_198

ارشیا کلافه دستش را به صورتش کشید و گفت:
من بهش تکیه داده بودم.
ترنج خنده اش گرفته بود و به چهره ارشیا که به او نگاه نمی کرد خیره شده بود. با بدجنسی گفت:
حالا چرا اینقدر سر به زیر شدی؟
ارشیا لبش را جوید و کلافه به او نگاه کرد وقتی خنده را روی لب ترنج دید او هم لبخند کم رنگی زد و نگاهش رنگ خجالت گرفت.
صدای فروشنده انها را از ان حال و هوا خارج کرد:
آقا پسند شد؟
ارشیا به مرد فروشنده نگاه کرد و بعد هم یک نگاه به ترنج و گفت:
بله همین و می بریم.
بعد از حساب کردن از مغازه خارج شدند. ارشیا همانطور که ارام کنار ترنج گام بر می داشت گفت:
چیز دیگه ای نمی خوای؟
نه دیگه همه چیز دارم.
مطمئن؟ با من تعارف نمی کنی که؟

romangram.com | @romangram_com