#برایم_از_عشق_بگو_پارت_187
واقعا توجیه شدم.
رامین پوزخندی زد و گفت:
خوبه برم از این آشغالای شیمایی بزنم سر یک سال بدنم کرم بزنه انگشتام جداشه؟
ماکان در حالی که به طرف اتاق می رفت گفت:
حالا مجبوری خودتو بندازی تو هچل احمق.
رامین پکی زد و با لذت دودش را توی هوا داد و گفت:
نمی فهمی ماکان. نمی فهمی. بعد از اون حواسم هست.
یاسین به گوش خر می خونم من.
رامین که چشمهایش کمی خمار شده بود گفت:
خوب نخون مجبوری.
محسن و یکی دو نفر دیگر روی کامپیوتر توی اتاق هوار شده بودند. ماکان که وارد شد همه سر برگرداند. ماکان با تعجب پرسید:
چه خبره اینجا؟
محسن نگاهی به آن دو تا کرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com