#برایم_از_عشق_بگو_پارت_173

ارشیا خنده آرامی کرد و گفت:
خوب خانما امیدوارم کارتون به درستون لطمه نزنه.
مهتاب خیلی سریع جواب داد. نه نه قول می دم هیچ مشکلی پیش نیاد.
ترنج و ارشیا هر دوبه دست پاچگی او لبخند زدند. چن دقیقه بعد سر و کله ماکان هم پیدا شد ارشیا را کنار زد و گفت:
خوب مثل اینکه اتاقتون رو هم اننتخاب کردین.
و دست به سینه به آنها نگاه کرد. و ادامه داد:
می گم حیدری یک میز براتون بیاره . تا یکی دو روز دیگه هم سیستم و براتون میارم اونوقت می تونین کارتون و شروع کنین.
مهتاب همانجور سر به زیر تشکر کرد و بعد رو به ترنج گفت:
من دیگه می رم.
کجا وایسا تا یه جایی می رسونیمت.
بعد به ارشیا نگاه کرد و گفت:
نه ارشیا.
ارشیا هم با لبخند به ترنج گفت:

romangram.com | @romangram_com