#برایم_از_عشق_بگو_پارت_171
مهتاب جان له شدم.
مهتاب از ترنج جداشد و گفت:
وای ترنج داشتم قبض روح می شدم.
ترنج چادرش را که بخاطر حرکت مهتاب به هم ریخته بود درست کرد و در حالی که او را کمی به عقب هل می داد گفت:
آخه دختره خل و چل مگه من بت نگفتم این کارا فقط تشریفاته.
مهتاب دست به کمر ایستاد و گفت:
منم جوابم و دادم. بذار ببینم اگه خودت خواستی جایی که غریبه اس بری دنبال کار چه جوری میشی.
ترنج دست مهتاب را گرفت و گفت:
بیا بریم اتاق مشرتکمون و نشونت بدم.
مهتاب همراه ترنج رفت و بعد با حالت مغروری گفت:
حالا کی گفته من قراره با تو هم اتاق بشم. من می رم تو قسمت طراحای اصلی فهمیدی؟
ترنج زد به بازوی مهتاب و گفت:
نچایی یه وقت؟
romangram.com | @romangram_com