#برایم_از_عشق_بگو_پارت_167
بفرما تو.
خنده مهتاب ناگهان قطع شد که این باعث شده خنده ترنج بیشتر شود. مهتاب بلند شد و با حرص به پای ترنج کوبید و گفت:
مرض بگیری.
و با گامهایی لرزان به طرف در اتاق ماکان رفت. پشت در نفس عمیقی کشید و به خودش گفت:
مهتاب محکم مثل همیشه. برو ببینم چه جوری حال این بچه پرو رو می گیری.
و دوباره نفس عمیقی کشید و چشم هایش را بست و به در ضربه زد. صدای ماکان را شنید که گفت:
بفرمائید.
مهتاب مصمم در اتاق را باز کرد و وارد شد. ماکان پشت میزش نشسته بود و همان ژست رئیس مابانه را گرفته بود.ارشیا هم روی یکی از مبل ها نشسته بود و با ورد مهتاب به سمت او برگشت. مهتاب به آرامی سلام کرد:
سلام
ماکان به وضوح اضطراب را در نگاه مهتاب می دید.مهتاب مقنعه و مانتوی مشکی ساده ای پوشیده بود که در قسمت کمر کمی تنگ بود و بلندی اش تا روی زانو می رسید. شلوار لی آبی و یک جفت کتانی سفید پایش بود. موهایش را کامل پوشانده بود و از نگاه کردن م*س*تقیم به آنها خود داری می کرد.قیافه اش شبیه دخترهای دبیرستانی بود که البته سنش هم همین را می گفت.ماکان به سادگی او لبخند زد و گفت:
خوش امدین. بفرمائید.
نگاه مهتاب به ارشیا افتاد و به او هم سلام کرد:
سلام استاد.
romangram.com | @romangram_com