#برایم_از_عشق_بگو_پارت_151
ظهر بیا بریم خونه ما از اونجا با هم می ریم دانشگاه.
مهتاب سریع برگشت طرف ترنج
وای نه به خدا من دیگه روم نمی شه به اندازه کافی خجالت کشیدم.
ترنج اخم هایش را توی هم کرد و گفت:
به خدا اگه نیای دیگه دوستی بی دوستی.
ترنج اصرار نکن. من معذب میشم.
غلط می کنی معذب میشی. بعدم نهار و می برمی اتاق من می خوریم تا تو هم راحت باشی. چی می گی دیگه بهنونه نیار لطفا.
مهتاب نگاهی به دست هایش کرد و گفت:
مامانت اینا می گن چه بچه پروئیه این نه؟
ترنج دستی به پیشانی اش زد و گفت:
ای خدا. مهتاب خفته ات می کنم.
خشن!
با این حرف مهتاب هر دو خندیدند و ترنج خوشحال بود که مهتاب از ان حال و هوا در آمده برای همین در را باز کرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com