#برایم_از_عشق_بگو_پارت_132

بد. بدتر از همیشه.
مهتاب روی صندلی وا رفت.
یعنی چی بابا؟
دکترش گفت باید زودتر عملش کنیم.
خوب این که چیزی جدیدی نیست.
می دونم تا چند هفته دیگه میارمش اونجا عملش کنن. می ترسم بدمش دست اینا.
مهتاب دست روی شانه پدرش گذاشت و گفت:
من می تونم از دوستم کمک بگیرم برامون پرس و جو کنه ببینه کدوم بیمارستان ببریمش.
یکی از همکارای سابقم هم هست می تونم به اونم بگم.
نه بابا نمی خواد. خودم می رم دنبال کاراش. خودم همه جا رو بلدم. بهتون خبر می دم زودتر بیارینش. بی خودی تا الان دست دست کردیم.
پدرش آهی کشد و گفت:
اگه پول داشتم اینقدر طول نمی کشید.
مهتاب دست پدرش را در دست فشرد. چقدر سخت بود. دیدن شرم پدرش. مادرش تا همین چند وقت پیشتر هیچ مشکل نداشت. شاید خیلی قبل تر ها وقتی خسته و عصبی میشد حالت هایی مثل غش کردن به او دست می داد ولی تعدادشان اینقدر کم بود که کسی شک نمی کرد مشکل می تواند مال قلبش باشد.

romangram.com | @romangram_com