#برایم_از_عشق_بگو_پارت_103
ترنج با اینکه یادش نمی آمد این زن را کجا دیده از جا بلند شد و سلام کرد:
سلام امری داشتید؟
زن با گام های عصبی خودش را به ترنج رساند و گفت:
شما که بلد نیستید چرا وقت و هزینه مردم و می گیرید.
ترنج گیج به دختر نگاه کرد و گفت:
ببخشید من متوجه نمی شم. من اصلا شما رو به جا نمی ارم.
دختر طلبکار گفت:
بایدم یادت نیاد. بعد کاغذ تا شده ای را از کیففش بیرون آورد و روی میز ترنج کوبید.
این گندیه که جناب عالی زدین.
ترنج کاغذ را برداشت و بازش کرد. داشت یک چیزهایی یادش می امد. تابلویی را برای یک فروشگاه مبلمان چوبی طراحی کرده بود. به نظر خودش که ایرادی نمی دید.
سرشش را بالا آورد و به دختر نگاه کرد که با اخم و پوزخند داشت ترنچ را نگاه می کرد:
این اون چیزیه که من گفتم؟
ترنج تازه فهمیده بود چی شده. اخم هایش را در هم کشید و گفت:
romangram.com | @romangram_com