#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_294

-بازم سرم کلاه گذاشتی ارسام... اما کور خوندی ..این دفعه ولت نمیکنم....

در باغ باز شد و ماشین های پلیس اژیر کشون با فاصله کمی توقف کردند..مزدای مشکی رنگی کنار اون ماشین ها ایستاد...با دیدنش دلم طاقت نیاورد و بلند زدم زیر گریه... به سمتم دوید که لیندا داد زد:

-جلو نیایین!

سر جاش ایستاد..سیامک گرفته بودش ، دستش روی دهانش بود و بی صدا اشک میریخت...صدای گریه غزال بند نمیومد با گریه گفت:

خاله یلدا...

ارسام با وحشت گفت: لیندا...ازت خواهش میکنم اروم باش....بذار کنار اسلحه رو....حرف میزنیم

قهقهه زد: حرف؟؟ما حرفی نداریم باهم!

غزال با گریه جیغ زد: بـــابـــا ..

افتادم و به زمین چنگ انداختم ضجه زدم: ولــش کن روانــی، تو رو خدا ولش کن

غزال رو بیشتر به سمت خودش کشید: نگاش کن عشقم... نگا کن... این میتونست بچه ما باشه...ببینش ارسامم...فقط بخاطر این عوضی زندگیمون از هم پاشید

ارسام وحشت زده گفت : اره اره.. غزالو بذار زمین لیندا... خواهش میکنم... باهم حرف میزنیم...

اسلحه رو بیشتر به سمتش کشید عرق سردی روی مهره های کمرم حرکت کرد

کسی جرات تکون خوردن نداشت، فرنود قدمی جلو رفت که لیندا داد زد: میگــم جلو نیــا... به به راستین.؟؟...چه خوب..همه جمعن.. بالاخره به خواسته دلت رسیدی؟داراب رو کشتی؟ و حالا اخرین ارزوت هم براورده شد مگه نه؟ گیر انداختن من

فرنود سعی داشت حواسش رو پرت کنه و به یکی از افرادش اشاره کرد:

-داراب خودش مقصر کارهاش بود،بچه رو بذار پایین

-و تو هم مقصر مرگ داراب..انتقام مرگ عشقمو میگیرم ازت راستین...شک نکن..اما من با این بچه کار دارم

یکی از اون افراد سیاه پوش با سرعت به پشت لیندا حرکت کرد، لیندا فهمید و با چرخشش غزال از دستش رها شد و زمین افتاد ، جرات نداشتم حرکت کنم و غزال رو بردارم تنها روی دو تا پام سقوط کردم، دویدن عطری اشنا رواز کنارم حس کردم و بعد صدای شلیک گلوله بود که تو فضا پیچید! دستام بی اراده روی گوشام فرود اومد جـیــغ کشیدم:

نـــــــــــــه

****


romangram.com | @romangram_com