#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_283

-اره تمومه..الان میام پیشت..

فقط زودتر تورو خدا به اندازه کافی دیرم شده. اون ارسامم معلوم نیست کجا رفته هنوز نیومده!نمیشه که این بچه رو تنها بذارم

-باشه اومدم

تلفن رو قطع کردم و به سمتش رفتم که یه گوشه چمباتمه زده بود و با خودش حرف میزد با لبخند از پشت سر ب*غ*لش کردم:

-عزیز دل مامان چی میگه با خودش .. خانم غرغرو، سعی داشت خودشو از دستم رها کنه:

-نکن دوست ندالم

-چرا دوسم نداری؟دوست داری مامان از دست ناراحت باشه؟

-نخیرم..چرا نمیذاری منم باهات بیام..چرا تینا هر روز تو ارایشگاهه؟

محکم ب*غ*لش کردم و دست و پاشو قفل کردم :

چون تینا مامانش تو ارایشگاهه و باید پیش مامانش باشه و لپش رو محکم ب*و*سیدم

-چی دوست داری برات بخرم؟هوم؟ پاستیل خوبه؟

با این حرفم ذوقی کرد ودست انداخت دور گردنم گونه ام رو محکم ب*و*سید: اخ جون خیلی دوست دالم مامان

انقدر تو ب*غ*لم ب*و*سیدمش و تکونش دادم که کم کم خوابش برد ..به چهره معصومش که تو خواب معصوم تر شده بود زل زدم و چتری هاشو از روی پیشونیش کنار زدم..غزالم وارد 5 سالگی شده بود و میل شدیدی داشت خاله یلداشو که امروز عروس میشد اولین نفر ببینه.

امروز عروسی یلدا بود، یلدایی که از همون دوران دانشجوییش دلش پیش اقا سیامک گیر کرده بود و همه ی خواستگاراشو فقط بخاطر سیامک رد میکرد و حتی من هم خبر نداشتم! سه سال پیش خیلی اتفاقی سیامک از طریق یکی از اشناهاشون که تو شرکت کار میکرده وارد شرکت ارسام میشه... وقتی این خبر رو به یلدا دادم اولش باورش نشد رفته رفته چشماش پر اشک شد و بعد اشکاش سرازیر شدند... اونجا بود که فهمیدم یلدا خیلی وقته دلباخته سیامکه و چند سال این علاقه رو تو دلش پنهون کرده تا کسی ازش خبردار نشه. وقتی این موضوع رو فهمیدم به ارسام سپردم تا بفهمه تو زندگی سیامک کسی هست یا نه... وقتی از نیتم با خبر شد و فهمید خیلی سعی کرد منصرفم کنه میگفت تو خودتو دخالت نده سیامک باید مردونه بیاد جلو و حرفش رو بزنه اصلا از کجا معلوم اونم یلدا رو بخواد یا نه..کاملا حق با اون بود ولی نمیتونستم از دوست چندین و چند سالم و کارایی که در حقم کرده بود و تو همه شرایط پشتم بود، بگذرم..من این کارو فقط بخاطر یلدا کردم، بعد از کلی تحقیق متوجه شدم سیامک تنهاست و از قضا یلدا رو هم دوست داره ولی به دلیل شرایط خانوادگیش و بعد از اتمام درسش پل ارتباطی برای روبرویی با یلدا پیدا نکرده ، وقت و بی وقت سعی داشتم باهم روبروشون کنم..یلدا قبول نمیکرد وقتی فهمید گریه کرد گفت من نمیتونم هیچ وقت بهش برسم..اون وقتی از گذشته من با خبر بشه منو نمیخواد ...راهنماییش کردم گفتم قبل از هر اتفاقی باید براش تعریف کنی، قبول نمیکرد میترسید از دستش بده ولی با اصرارهای من بالاخره موافقت کرد ، سیامک وقتی جریان رو شنید نه تنها پا پس نکشید ، بلکه جلو روی من گفت هانا خانم من یلدا رو فقط بخاطر خودش و وجودش و شخصیتش میخوام..هر اتفاقی هم که افتاده باشه در گذشته بوده و مهم اینده ای که با هم پشت سر میذاریم...بالاخره بعد از سه سال پر از مشغله ، جشنشون بر پا شد و اون جشن امشب بود..

با صدای زنگ اروم غزال رو روی تختش خوابوندم و رفتم در رو باز کردم هانیه در حالیکه ارایش کم رنگ و ملایمی روی چهره اش نشونده بود وارد شد:

-خوابیده؟

-اره...هانی تو رو خدا فقط سر به سرش نذار، مراقبش باش .. پدرم و دراورد امروز... منم برم به اندازه کافی دیرم شده.. سری تکون داد و بعد خدافظی از خونه خارج شدم.

وقتی به ارایشگاه رسیدم ، ارایشگر مشغول درست کردن موهای یلدا بود.. سر جام نشستم تا کارش رو شروع کنه .. حدود یک ساعت و نیم مشغول حرف زدن و بگو بخند باهم بودیم که یکی از زن های حاضر گفت خانمی گوشی شماست داره زنگ میخوره؟

-بله..بی زحمت میشه بدینش؟ زن گوشی رو به سمتم گرفت هانیه پشت خط بود:


romangram.com | @romangram_com