#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_279

-مــرگ...همین امروز فرداست تو رو هم کت بسته تحویل همین دکتره بدم...دروغ میگم مگه؟ انقدم نخند..اینا میان میخورنت،جواب مامان جونتو من بیچاره باید بدم!

سرهنگ در اتاقی رو باز کردیه پسر جوون کوچیکتر از من شاید 27 ساله روی تخت نشسته بود و به پنجره خیره بود اطرافم پر از بوم های نقاشی بود یک سری با رنگ روغن سری دیگه هم با مداد تو همه هم چهره یه دختر با حالت های مختلف فضای اتاق رو پر کرده بود سرهنگ روی تخت کنار پسر نشست با صدای مرتعشی گفت:کیانم..سرتو بر نمیگردونی پدرتو ببینی؟ چشمام از تعجب گشاد شدکیــان؟

کیان سرشو چرخوند نگاه گذرایی بهمون انداخت: دلت واسم تنگ شده؟

-معلومه پسرم..مگه میشه تنگ نشه

-منم دلم واسه سایه ام تنگ شده

بوم هارو یه دور دیگه نگاه کردم خودش بود سایه تباری..عروس سرهنگ..همسر کیان!

سرهنگ:اومدم بهت بگم فردا میتونم بعد این همه سال یه خواب راحت داشته باشم،فردا میتونم یه سر راحت روی بالشت بذارم چیزی نمونده تا باعث و بانی همه این بدبختی هارو بگیرم!

به ارش اشاره کردم و از اتاق خارج شدیم تا راحت باشه

-میگفت بیشتر از سه سال نیست ازدواج کرده بوده!

-خیلی جوون تر از اون چیزیه که فکرشو میکردم در باز شد و سرهنگ با چشمایی سرخ شده به ارش گفت: تو صندوق ماشین چند تا وسیله نقاشی هست برو بیارش و در و محکم بست!

ارش:نظرم عوض شد به تو میشه امید داشت،اینو باید بیاریم بستریش کنیم!!!





****

قاتل دوچرخه سوار در بازجویی های ویژه گفت: من از زن ها نفرت داشتم و این تاثیری بود که پدر بزرگم روی من گذاشته بود او بارها چندین زن را پیش من به باد کتک گرفته بود و من نیز بدون این که مقتول هایم را بشناسم و اختلافی بین ما باشد، دست به جنایت می زدم. وی افزود:' من تا زن ها یا دختر بچه ها را نمی کشتم راحت نمی شدم، روحم راکد و برقرار نمی شد، درخلوت و سکوت خودم تحریک درونی می شدم و تصمیم می گرفتم دست به قتل بزنم، اگر این کار را نمی کردم راحت نمی شدم. قاتل دوچرخه سوار با خونسردی ادامه داد: در خانه که بودم این حس به من دست می داد که باید ازخانه بیرون بروم تا قتلی انجام دهم، در همه جنایت ها از میله آهنی، چوب و آجر استفاده می کردم روحم آرام می گرفت اما بعد از یک روز یا یک ساعت می فهمیدم چه کار بدی کرده ام، می ترسیدم و خودم را ملامت می کردم و تصمیم می گرفتم دیگر جنایتی انجام ندهم. این عذاب وجدان یک ماهی با من بود اما باز حالت ل*ذ*ت از قتل ها به سراغم می آمد. وی گفت: قتل ها مرا سیراب نمی کرد، باز همان هیجان روحی نسبت به قتل به سراغم می آمد و مرا به سمت جنایت سوق می داد، بعد از کشتن هر زن و دختری احساس راحتی می کردم و دیدن اجسادشان و پنهان کردن آنها حس بهتری برای من بودند، حتی لباس و طلاهایشان را پنهان می کردم و تصور داشتم باید اینها نزد من باشد، گاهی سراغ طلاهای مخفی شده می رفتم و همه را بیرون آورده و نگاهشان می کردم، احساس این که تازه آنها را به قتل رسانده ام، ل*ذ*ت ویژه ای داشتند.داراب پس از دستگیری در جریان بازجویی ها درباره انگیزه خود نیز گفت: به دلیل نفرتی که از زنان داشتم به آنها حمله می کردم. اما پس از دستگیری و محکوم شدن به پنج سال زندان، تصمیم گرفتم زنان را به قتل برسانم. زیرا شکایت چند زن باعث شده بود من پنج سال از عمرم را در زندان بگذرانم. قتل هر زن کمی آرامم می کرد با این وجود سن قربانیان برایم مهم نبود. فقط جنسیت آنها اهمیت داشت. طعمه هایم را نیز به صورت تصادفی انتخاب می کردم. پس از تمام شدن ساعت کاری روزانه و معمولاً روزهای تعطیل، با دوچرخه در خیابان های شهر پرسه می زدم. به محض مشاهده زنان و دختران تنها، نقشه قتل را عملی می کردم. ابتدا به آنها نزدیک شده و با میله ای آهنی که همیشه همراهم بود ضربه ای محکم به سر آنها می زدم. پس از قتل، اجساد قربانیان را به محلی خلوت کشانده و روی آنها خاروخاشاک می ریختم.

از مخفیگاه او دو قبضه اسلحه کشف شده و اکنون در سحرگاه روز دوشنبه مطابق با رای دادگاه حکم اعدام او نیز عملی شد.

تبلت رو کنار گذاشتم بالاخره از خبری بود که این روزا همه تو فضای مجازی ازش حرف میزدندبا جزییات اطلاع پیدا کردم،خبری که تا امروز جرات خوندنش رو نداشتم و هرگوشه ای حرف از این قاتل دوچرخه سوار بود! اسمش هم ترسناک و مرموز بود؛ قاتل دوچرخه سوار!!... ارسام خواب بود بلند شدم تا چای بریزم که تلفن زنگ خورد شماره ای نا اشنا بود با این حال قبل از قطع شدن تلفن جواب دادم: بله؟

فقط صدای نفس عمیق می اومد

مجددا گفتم:الو؟؟


romangram.com | @romangram_com