#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_270
-میخوای پیاده شی یکم هوا بخوری؟
سرمو به سمت پنجره چرخوندم جواب دادم:نه
از ماشین پیاده شد منم دستم رو زیر صندلی بردم و اهرم رو کشیدم که صندلی خم شد ، دراز کشیدم و دستم رو روی پیشونیم گذاشتم. فقط فکرم پیش اون حرفی بود که بی اراده از دهنم درومده بود هزار دفعه خودم رو لعنت کردم که چرا مثل همیشه چشم بسته دهنم رو باز میکنم و حرف میزنم،بعد از اون حرفم احساس میکردم کمی ازم دلگیر شده میون درگیری های فکریم بودم که دو ضربه به شیشه سمت خودم خورد شیشه رو پایین کشیدم که یه لیوان مقوایی رو مقابل صورتم گرفت:
-این چیه؟
-چایی سبز، بخور اعصابت اروم میشه بی حرف لیوان رو از دستش گرفتم و یه جرعه ازش نوشیدم به محض مزه کردنش داغی و تلخی باهم عمق وجودمو سوزوند:
-اه این چرا انقدر تلخه!؟
با نیم خندی گفت: گیاهیه ها..نمیای پایین؟ هوا خوبه بیا یه کم راه بریم
به بخارهایی که از لیوان بالا میومد خیره شدم دستم رو دورش حلقه کردم که باعث شد دستم گرم بشه:حوصله ندارم تو هم بیا تو سرده یخ میکنی
-زیاد سرد نیست نمیای؟ تا خواستم اعتراض کنم در و باز کرد و دستم رو کشید:
-بیا پایین ببینم تنبل یه تحرکی داشته باشی بد نیستا
تمام سعی اش بر این بود که منو از فکر دقایق قبل بیرون بیاره و دلخوریش رو بپوشونه اما هرکاری هم میکرد نمیتونست وانمود کنه بیخیال باشیم هم خودش هم من خوب میدونستیم با اون حرفای بی اساس بابا و حرف بدون فکر من یه ناراحتی و غصه خاصی تو دلمون لونه کرده بود،همراهش قدم های اروم و کوچیک بر میداشتم به حرف اومد:
-ناراحتی؟
-تو نیستی؟
-بگم نه...دروغ گفتم
-نمیدونم چرا همیشه باید با خودخواهی تمام عشقش رو نشونم بده
- از نظر من خیلی تند با پدرت برخورد کردی
- انتظار نداشتی وایسم همونجا طلاقمو بگیره و چیزی نگم؟
- من همچین حرفی نزدم بالاخره اونم پدره ،نسبت به دخترش مسئوله تو که نمیتونی احساس پدریشو ازش جدا کنی
- مسئولیت من به گردن بابا تو نابودی زندگیمون خلاصه شده؟؟
romangram.com | @romangram_com