#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_266
بلند شد محکم در آ*غ*و*شم گرفت :
-میدونی چی به روزم اوردی این سه ساعت؟اخه لعنتی چرا با من اینکارو میکنی؟هانا فقط ازم رو برنگردون اون عوضی رو ادمش میکنم فقط ازم رونگیر ..بذار اعتمادت همونجوری به من بمونه برات توضیح میدم همه چی رو بهت میگم ..هانا اگه بلایی سرتون بیاد من نابود میشم..میفهمی؟؟نابود میشــم! از ته دلش هق هق میکرد..داشتم دیوونه می شدم تا این سنم گریه ی یه مرد رو از نزدیک ندیده بودم حتی بابامو! بی اراده اشکم چکید به بلوزش چنگ زدم: بسه تو رو خدا بس کن
ادامه داد : نمیبخشم..خودمو نمیبخشم...تو بخاطر من به این روز افتادی...به خاطر من نزدیک بود بچمون بمیره..به خاطر من احمق!
با ترس جداش کردم: بچم حالش چطوره مگه؟؟ خوبه ارسام؟؟
با پشت دست اشکاشو پاک کرد: اره نفسم اره امیدم حالش خوبه ...از منو تو هم بهتره.. بهم بگو...بگو ازدم دلخور نیستی هانا..بگو دارم دیوونه میشم..بگو هنوزم بهم اعتماد داری غلط کردم دیگه صدامو روت بلند نمیکنم
دستشو گرفتم و گفتم نیستم گفتم که تو دنیا فقط به اون اعتماد دارم گفتم که تا اخر دنیا فقط با اون زندگی میکنم گفتم که هنوزم منتظر یه توضیحم و اون بهم گفت همه چی رو برام تعریف میکنه ..گفت که نمیذاره نقشه های لیندا زندگیمونو بهم بزنه .
در باز شد و هانیه پرید تو با گریه گفت:الهی فدات بشم اجی...چرا یدفعه از هوش رفتی..حالت خوبه؟
سرشو ب*و*سیدم:اره عزیز دلم خوبم..واسه چی گریه میکنی..با اشک گفت :
برو بابا واسه تو گریه نمیکنم که ...اگه فندقم طوریش میشد خاله ش میمرد
از لحنش خندیدم ارسام تنهامون گذاشت قبلش دستشو گرفتم و چشمامو یه بار محکم باز و بسته کردم با این کارم لبخندی رو لباش نشست و دستم رو فشرد از اتاق خارج شد.
هانیه- میدونی دکتر چی گفت؟
-چی؟
نزدیک بود فندقم از دست بره هانــا ..باز گریه کرد
خندم گرفت: حالا که فندقت از منو تو هم سالم تره
اشکاشو پاک کرد و گفت: راستی دکتر یه سونوگرافی هم برای صحت سلامتیش انجام داد...جنسیت فندقم معلوم شد
با شنیدن این حرف تموم اتفاقات رو ثانیه ای فراموش کردم وهیجان زده گفتم جدی میگی؟
لبخند زد و با ذوق وصف ناپذیری گفت: فندقک دختره ، الهی قربونش برم
زیر لب خداروشکر کردم،یه حس خاصی بهم دست داد حسی وصف ناپذیراز شنیدن خبر سلامتی دخترم!
هانیه و مامان کمکم کردن از تخت پایین بیام ..هانیه رفت وسایلامو بذاره تو ماشین از اتاق که خارج شدم بابا رو دیدم که با اخمای درهم مشغول حرف زدن با ارسامه و ارسام هم سرش پایین و حرفی نمیزنه.. حس خوبی نداشتم بابا چی بهش میگفت که سرش پایین بود؟چرا شوهرم سرش خم شده بود؟؟ با قدمای اروم به سمتشون رفتم بابا با دیدن من حرفش رو قطع کرد:
romangram.com | @romangram_com