#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_263
به طور عصبی اشکام میریخت انگشتمو تهدیدوار جلوی صورتش تکون دادم:
-ارسام به قران به جون هانیه..به جون این بچه نگی این اشغالی که الان زنگ زده کی بوده میرم و دیگه پشت سرمم نگاه نمیکنم..
یدفعه برگشت وعصبی به موهاش چنگ زد همچنان عصبانی بود:
-هانا از جلو چشمام برو اونور بعدا حرف میزنیم!
مصرانه گفتم:همین الان!
-خواهر یکی از دوستای قدیمم بود..میشناسی؟قانع شدی؟نه..معلومه که نه!!
-خواهر دوستت با تو چکار داره؟؟ پس برای چی جوابش رو ندادی ؟؟؟ برای چی میترسی جلوی من باهاش حرف بزنی؟؟
-نمیدونم نمیدونم ....نمـــیدونم رفت و محکم در اتاق رو پشت سرش بست.از صدای کوبیده شدن در تو جام پریدم..اشکام چکید. رو زمین افتادم.موهامو چنگ زدم..:خدایا چی داره به سرم میاد؟؟؟به تکه های خورد شده شیشه روی پارکت ها چشم دوختم..دستمو تکیه گاه تنم کردم تا از جام بلند شم که احساس سوزش عمیقی رو کف دستم حس کردم...قطعات گوشی رو سرجای هم گذاشتم و گوشی رو روشن کردم تا روشنش کردم باز هم اون ال لعنتی زنگ زدبرای اینکه صدای زنگ رو نشنوه سریع جواب دادم
-الو ارسام؟نزدیک ده بار زنگ زدم چرا جواب نمیدی پس؟الو؟ارسام؟صدامو میشنوی؟
سست شدم..صدای یه زن بود!..یه زن..! انگار روحمو از بدنم جدا کردند زمانیکه به حرف اومد و با حرفاش اتیش به جونم انداخت، وسعت این اتش به اندازه ای بود که به خودم میلرزیدم، از ترس، ترس بر باد رفتن زندگیم، زتدگی ای نو پا که یکسال بیش از شکل گیری اون نمیگذشت! نمیتونستم عکس العملی از خودم نشون بدم شاید ته دلم میخواستم حرف بزنه تا ببینم کدوم احمقیه که روزم رو برام از جهنم بدتر کرده. صدای خنده اش پخش شد:
-ارسام؟هنوزم ازم دلخوری؟معذرت میخوام عزیز دلم..ببخشید دیگه خریت کردم...غلط کردم..میبخشی؟
عزیز دلم؟؟؟؟ دستم بی اراده به سمت گلوم رفت و گردنم رو چنگ زدم احساس میکردم نمیتونم نفس بکشم شقیقه ام تیر کشید ، شنیدن حرفاش و درک اونا برای احساسم فراتر از توانم بود ، از اراده من چنین کاری ساخته نبود
..عزیزم؟!! دلخور؟؟ارسام با این زن چه صنمی داشت که ازش دلخوره؟!! باز هم صدای خنده اش پخش شد:
-ارسامم ببخشید دیگه..باور کن دیشب تا صبح خوابم نبرده..حداقل یه چیزی بگو بفهمم از دستم ناراحت نیستی..عزیزم؟؟
ارسامم؟این عوضی کی بود که رو ارسام من احساس مالکیت میکرد..؟؟به چه حق به خودش اجازه میداد میم مالکیت ارسام من رو ازم بگیره؟چشمام همه چی رو دو تا میدید..دلم میخواست سر اون صدای دلبرانه ی مزخرف داد برنم به چه حقی اسم شوهر منو به زبونت میاری..دلم میخواست تا جون دارم بهش فحش بدم ولی نمیتوستم..هیچ صدایی از گلوم خارج نمیشد..نفسام مقطع شده بود..گوشی از دستم پرت شد پایین..دستم رو به کابینت گرفتم تا وزنم رو نگهدارم و نقش زمین نشم که با این کار طرف شیشه ای عسل سقوط کرد و شیشه های خورد شده اش به گوشه ای پخش شد، اتاق به شدت باز شد و با دو به طرفم اومد:
-هانا؟؟چته؟هانا؟؟؟؟ چشمم به گوشی رو زمین بود..رد نگاهم رو دنبال کرد و گوشی رو از روی زمین برداشت وقتی دید صفحه تماس برقراره اونو کنار گوشش گذاشت:
-بله؟..اخم کرد..
داد زد:مگه من به تو نگفتم دیگه به من زنگ نزن؟ با چه رویی زنگ زدی؟ به چه حقی؟؟
-تو غلط کردی ... تو گوه خوردی... من به گور خودم خندیدم اون حرف رو زدم یدفعه نگاهش به من افتاد..
romangram.com | @romangram_com