#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_261

خورشید پوزخندی زد و گفت:مهم؟!..چرا اولش برام مهم بود اما چیزای مهم تری هم وجود داشت که برای من تو الویت باشن

**********

اینکه خرج زندگی خودمو بابامو در بیارم تا بتونم داروهای بابامو تهیه کنم که هر شب درد نکشه.

اوایل زیاد باهم روبرو نمیشدیم اون دانشگاه داشت و کلاس بود ،باقی اوقاتش رو هم با.....با دوستاش میگذروند خلاصه بگم کمتر به مغازه سر میزد همه کارهای مغازه روی دوش خودم بود. منم مجبور بودم خودم دست تنها مغازه رو بچرخونم با اولین حقوقم رفتم کلی واسه خونه خرید کردم و داروهای بابارو گرفتم...کم کم که روش فروش دستم اومده بود مشتری هام بیشتر شدن دیگه نمیتونستم تنهایی مغازه رو اداره کنم باید یه نفر همراهم می بود..بهش گفتم و قبول کرد که خودشم کنارم وایسه..داستانم از اونجایی شروع شد که فکر میکردم زیادی خوشبخت شدم





"فصل شــانزدهم"





با حالت تهوع از جام بلند شدم و به سمت دستشویی پرواز کردم...وقتی بیرون اومدم ارسام روی مبل نشسته بود:

-خوبی؟

نمیدونم چرا با دیدنش اخم کردم..بی جهت ..بی دلیل...فکرم مشغول اون تماس مشکوک بود..

-بهترم..از لحن خشکم تعجب کرد:

-مطمئنی؟

-چرا باید بد باشم؟

تعجبش بیشتر شد: من فکر نمیکنم زیاد خوب باشی..چیزی شده؟

چشمامو محکم روی هم فشار دادم ..هانا زده به سرت؟چرا از کاه واسه خودت یه کوه میسازی؟چرا ارسام باید به تو دروغ بگه یا چیزی رو ازت مخفی کنه؟تو مادر بچشی..اون این کار رو نمیکنه!

چشمامو باز کردم:نه من خوبم..چرانخوابیدی؟

-نتونستم بیشتر بخوابم..به سر تکون دادن اکتفا کردم و وارد اشپزخونه شدم تا صبحونه رو حاضر کنم


romangram.com | @romangram_com