#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_253

-بیا ارسام راحت شدی! زندگی واسم نمیذاره که! خودش بیکار و بیعاره میخواد خراب شه رو سرِ من ِ بدبخت!

ارسام خندید و یلدا گفت: برو بمیر ، از خداتم باشه خونه ات رو با حضورم منور کنم ..در هر صورت ....فردا میبینمت ...بــای!

با خنده درو بستم : هانا بیا ،

-بله؟خم شدم سمتش

-نظرت راجع به این کلیپه ...بیشتر خم شدم:

-کدومو میگی دقیقا؟

دستمو کشید که افتادم تو ب*غ*لش :

اِ..ولم کن دیوونه کلی کار دارم

-حرف نباشه من واجب ترم یا کارات؟ اون دوستت از عصر اومد نذاشت دو دقیقه درست حسابی خانممونو ببینیم...جنابعالی جات همنیجاست!

با خنده گفتم: خب بیچاره اومده بود سر بزنه!ارسام اذیت نکن ،هنوز شام درست نکردم!

-شام میخوام چکار تا تو هستی احتیاجی به شام نیست

بدون خجالت از حرفش بلند بلند خندیدم یه چرخ زد که جامون عوض شد دستش رو زیر سرم گذاشت و با دست دیگش سعی داشت قلقلکم بده.روی صورتم خم شد و در حالیکه صورتم رو میب*و*سید زمزمه کرد:فدای خنده هات. خنده ام رفته رفته کمتر شد تا جاییکه جاشو به یه لبخند پر مهر روی لبام داد. اروم دستامو بالا بردم و دور گردنش حلقه کردم چیزی نمیگفتیم با نگاهمون باهم حرف میزدیم حرفایی که زبون قاصر از بیانش بود حرفایی که توی زبون جا نمیشد و جمله ها وسعتش رو به دوش نمیگرفتند. یه دستم رو جدا کردم و با پشت دست اروم به گونه اش کشیدم میخواستمش، با تمام وجودم.از عمق وجودم مردی رو که شوهرم بود رو میپرستیدم چون تکه ای از وجودم بود..بدجوری وابستش بودم..زندگی من تو حضور ارسام خلاصه شده بود ..ارسام خود من بود.دلم نیومد بیشتر معطلش کنم سرم رو جلوتر کشیدم و چشمامو بستم، پیش قدم شدم و نزدیکش شدم تا جاییکه فاصله مون رو از بین بردم با تمام وجودم شیرینی عشقشو مزه کردم،صدای ضربان قلبم به شدت به گوش میرسید،دستشو به سمت چراغ اباژور برد و خاموشش کرد و محکمتر ب*غ*لم کرد ،تو تاریکی و عظمت شب خودمو تو آ*غ*و*شش گم کردم.

باز هم ناز من بود ونگاهی از جنس نیاز ، چه زیبا بود و دوست داشتنی این ترادف هم تراز...!





-ظهر رفتی پیش عموت ؟

-اوهوم، وای اگه بدونی بنیامین چقدر ناز شده،شده یه پسر بچه تپل و با نمک

-تو دختر دوست داری یا پسر؟ با جواب فرقی نمیکنه من؛پیشونیمو عمیق ب*و*سه زد.ناخوداگاه چشمام بسته شد..میدونستم دلیل سوالش چی بود،تو این مدت متوجه شده بودم که ارسام عاشق بچه ست،حدس دلیلش هم چندان کار سختی نبود ارسام تک فرزند بود و تو تمام زندگیش بدون همبازی بزرگ شده بود بدون خواهر یا برادری که بتونه باهاش احساس صمیمیت کنه به همین دلیل بود که دلش برای بچه ها پر میزد.چه بسا اون بچه، بچه ای باشه که از گوشت و خون خودش باشه.ولی از نظر من برای پدر مادر شدن ما هنوزم زود بود.

برای بار دوم سرگیجه گرفتم چند دقیقه ای روی مبل نشستم تا حالم بهتر بشه چشمامو بستم ولی دنیا همچنان مثل چرخ و فلک دور سرم میچرخید.بوی سوختگی پیاز کل خونه رو برداشت.با شنیدن بو،سرگیجه ام بیشتر شد از جام بلند شدم تا زیر ماهیتابه رو خاموش کنم این بار بوی سوختگی ناشی از پیاز باعث شد تا حس تهوع هم بهم دست بده.پنجره اشپزخونه رو باز کردم و هوا رو نفس کشیدم تا اکسیژن رو وارد ریه هام کنم


romangram.com | @romangram_com