#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_234
-میخواستی ناز نکنی ..واسه یه سیب انقدر خسیس بازی در میاری..بیا همه سیبا مال تو..من که مثل تو خسیس نیستم!بعد یکی یکی سیبا رو از تو میوه خوری به سمت ارسام پرت کرد..انقدر خندیده بودم که اشک از چشمام سرازیر شده بود!
مامان با خنده گفت:اذیتش نکن مرتضی
کمی بعد مشغول تعریف بودیم که مامان پرسید :راستی ارسام از فرنود اینا خبری نداری؟
تو دلم گفتم به به عجب بحث داغی هم وسط انداختی مامان!...
دست چپش که دور شونه هام بود از گوشه چشم دیدم که مشت شد و منو نا محسوس بیشتر به خودش نزدیک تر کرد...دستم رو بلند کردم و روی دست راستش گذاشتم و فشار خفیفی دادم.. با این حرکتم اخماش رفته رفته از هم باز شد و انگشتامو با دستاش قفل کرد..لبخندی زدم که از دیدش پنهون نموند وبا ارامش چشمامو باز و بسته کردم...میدونستم به اسمش خیلی حساسیت پیدا کرده..نباید کاری میکردم که تو دلش بذر شک رو بکارم باید دلش رو قرص میکردم..
جواب داد-چرا...امدن ایران.
با ذوقی گفت: جدی میگی؟کی اومدن؟از کجا خبر داری؟
به یه نقطه خیره شد و اروم اروم اخمی کرد:
-چند وقت پیش دیدمش..نمیدونم کی اومدن.
-کاش میدونستی کجا زندگی میکنن دلم واسه نرگس و دخترش خیلی تنگ شده.
یه سوال تمام فکرمو احاطه کرد. هرچقدر فکر کردم به نتیجه نرسیدم با شک به ارسام نیم نگاهی کردم سرش رو به معنای چیه تکون داد..نتونستم جلوی کنجکاویم وبگیرم روبه مامان گفتم:
-دختر دارن؟
-اوهوم...پسرشون که دوست ارسام باشه یه خواهر داره ..اسمش فرنوشه..از خودش یه چند سالی بزرگتره..اون موقع که ما لندن بودیم نزدیکای مراسم عروسیش بود..متاسفانه برگشتیم و ارتباطمون به کل باهاشون قطع شد.
هر لحظه بیشتر تعجب میکردم..خواهر داشت؟یه خواهر بزرگتر؟پس چرا من چیزی نمیدونستم؟با بیخیالی شونه ای بالا انداختم و به تلویزیون خیره شدم.قیافه ارسام تو هم رفته بود..جوری که بشنوه خیلی اروم گفتم: باز که ابرو گره دادی اقاهه...سرشو به طرفم چرخوند وجدی گفت:
-خوشم نمیاد هی درباره اش سوال بپرسی...
با لبخند گفتم:وای که چقدر تو اخمویی..باشه..دیگه سوال نمیپرسم.خوبه؟
اخماش از هم باز شد وبی حرف بهم زل زد..اروم به پهلوش ضربه زدم و گفتم:
چشاتو درویش کن پررو..جلو مامان بابات زشته..!خنده ارومی کرد و سرشو به گوشم نزدیک تر کرد که کمی ازش فاصله گرفتم با خنده گفتم: ارسام فاصله اتو اینجا حفظ کن..زشته پسر ببین مامان اینا خودشونو مثلا زدن به اون راه..!تو رعایت کن..
با خنده گفت:خب بذار بزنن به اون راه...بهتره من!..
romangram.com | @romangram_com