#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_201

چشماش بازم خیس شد..چشماش بهم التماس میکرد نرم،باشم،کنارش وایسم...ولی زبونش خلافش رو میگفت. دو دل بودم..نمیدونستم بازم خودمو بشکنم یا نه برام مهم نبود..باز هم با شک و تردید و پر از بغض پرسیدم:

-فرنود..جدی جدی برم؟ زبونش گفت اره ولی چشماش داد زد نه..! زیر لب باشه ای گفتم و نزدیکش شدم منتظر نگاهم میکرد.. چونه ام میلرزید..لرزشش رو کنترل کردم.صداش تو سرم پخش شد"خوشبخت باش" قبل از اینکه بفهمه چی شد دستم بالا رفت و محکم تو گوشش سیلی زدم با اشک گفتم:

-این به خاطر اینکه میخوای خوشبخت باشم..دستش به سمت گونه اش رفت و مبهوت نگاهم کردهنوز به خودش نیومده بود که یکی محکم تر از قبلی طرف دیگه صورتش زدم:

-اینم به خاطر اینکه بی دلیل زدی زیر همه قول و قرار هات.

دستم بدجوری درد گرفت ولی دلم خنک نشد.. بازم جای همون قبلی، سیلی سوم رو زدم که سرش به طرف چپ پرت شد با گریه گفتم:

-اینم به خاطر خر بودن و ساده بودن و حماقت خودم..که نفهمیدم فقط برات یه وسیله برای سرگرمیت بودم و اینجوری بهت دل بستم..خاک بر سر من که به ادم نامرد و بیشعوری مثل تو وابسته شدم.. نگاه اخر رو به چهره غمگین و صورت سرخ شده اش انداختم تا برای همیشه این تصویر رو توی ذهنم حک کنم. انگار دلم هم به این واقعیت که دیگه نمیبینمش پی برده بود!.. بدون لحظه ای درنگ، با دو از اون منطقه دور شدم صدای پا و دویدن پشت سرم میومد و دستی که روی بازوم نشست و با شتاب منو برگردوند

تقلا کردم جیغ زدم و به دستاش که سعی در گرفتن من داشت چنگ زدم:ولم کن بیشعور ک*ث*ا*ف*ت..ولم کن حالم ازت بهم میخوره.. گمشو برو نامرد پست فطرت!..گمشو دیگه نمیخوام هیچ وقت قیافه اتو ببینم. تا جمله اخر از زبونم خارج شد دستاش شل شد و ولم کرد و حرف نزد به وضوح ناراحتی رو توی چهره اش دیدم..از فرصت استفاده کردم و عقب عقب دویدم و ازش دور شدم.. .

انقدری که مطمئن شدم تصویرش برای همیشه از مقابلم محو شد!..

سریع تاکسی ای گرفتم و به سمت خونه حرکت کردم..

کلید رو تو در چرخوندم و دروباز کردم هنوز همه تو پذیرایی نشسته بودن. با دیدن من اولین کسی که بلند شد ارسام بود و بقیه هم همینطور..با دستم اشاره کردم:

بفرمایین خواهش میکنم...من حالم خوب نیست..میرم استراحت کنم..

بادیدن اون چشمای قرمز و پف کرده و صدای گرفته ام کسی حرفی نزد در اتاق رو که باز کردم به سمت تختم دویدم و خودمو روش پرت کردم.به پشت افتادم و صورتم رو تو لحاف پنهون کردم تا جاییکه توان داشتم زار زدم..اشک ریختم و مشتای بی جونم رو به لحاف میکوبیدم..بالشت رو جلوی دهنم گرفتم و از ته دلم داد زدم. بالشت رو از خودم دور کردم و نالیدم:چـرا باهام اینکارو کردی؟!

دستی روی کمرم نشست سرم رو بلند کردم..خودمو تو ب*غ*لش پرت کردم و مثل جوجه های خیس و بی پناه تو ب*غ*لش لرزیدم..از درد..از غصه ..از بی پناهی و پس زده شدن!..درد داشت..بدجوری درد داشت..که توسط کسی رونده بشی که حرف چشماشو بخوای باور کنی ولی باید دل به حرف زبونیش بدی..جیگرم داشت اتیش میگرفت. هق زدم و دهن باز کردم:

-گفت برای همیشه برم..گفت دیگه منو نمیخواد..چند بار ازش پرسیدم تا بفهمم داره باهام شوخی میکنه ولی شوخی نبود هر بار میگفت برو..برو..بروو..نمیخوام برم..به زور منو فرستاد..من نمیخوام برم! ولی اون رفت..واسه همیشه ولم کرد و رفت..انگار نه انگار منم دل دارم..دلم شکسته یلدا..دارم میمیرم..اتیش میگیرم..دلمو شکوند..من نمیخوام برم..به زور منو فرستاد..گفت خوشبخت باشم..میشـــه؟اره؟؟میشـــه ؟

نمیشه..!!من بدون اون نمیتونم .. ولی اون رفت... دیگه بر نمیگـــرده!! نمیگرده. بر...نمی..گر..ده!

صدام اروم اروم تحلیل رفت..حرفی نزد..هیچی نگفت.. اشکامو پاک کردم: میدونستی؟مگه نه؟تو میدونستی میخواد بهم اینو بگه که هیچ وقت حرفی نمیزدی؟؟!واسه همین بود هر دفعه منو از سرت باز میکردی؟..

-دیده بودمش...بهم گفته بود..ولی نمیخواستم بهت بگم..نمیخواست هیچ وقت بهت بگه،به اصرار منو هانیه قبول کرد باهات حرف بزنه.

-میدونی چرا ولم کرد؟

سرشو به معنی نه تکون داد.


romangram.com | @romangram_com